تبليغاتX
spotlight


Every day create your history
Every path you take you're leaving your legacy
Every soldier dies in his glory
Every legend tells of conquest and liberty
Every day create your history
Every page you turn you're writing your legacy
Every hero dreams of chivalry
Every child should sing together in harmony

A soldier dies
A mother cries
The promised child shines in a baby's eyes
All nations sing

Let's harmonize all around the world

از ترانه ی History  - مایکل جکسون.

 


 شما که مدعی دموکراسی و حقوق برابر هستید، چطور گاهی نمی توانید به وبلاگ یک "دوست" (جایی که حکم مهمانان او را دارید) سر بزنید، بی این که با آمرانه ترین لحن به او بگویید چه بنویسد و چه ننویسد، کی حرف بزند و کی سکوت کند؟ چرا دیگران را فقط وقتی دوست دارید که توقعات شما را بر آورده می کنند؟ چرا لحظه ای فکر نمی کنیم این همه کشته ای که دادیم، برای دست یابی به ذره ای آزادی بیان، ذره ای حق انتخاب، و ذره ای درک متقابل بود؟
+ نوشته شده در  جمعه 5 تیر1388ساعت 23:24  توسط ترانه علیدوستی  | 

سلام به همه ی شما که با وجود این همه اختلال در خطوط اینترنتی، بارها به این صفحه سر می زنید. بی نهایت عذر می خواهم که تایید نظراتتان این همه طول می کشد. بعد از دو روز تازه حالا موفق شدم که بلاگفا را باز کنم.

واضح است که این روزها همگی عصبی و آزرده و نگران هستیم. وضع طوری نیست که بتوانیم طبق روال عادی روزگارمان رفتار کنیم و لحظه به لحظه سایه ی سنگین اتفاقات این چند روز را احساس می کنیم. و این وبلاگ که همیشه سعی داشته به دور از حواشی روز راه خودش را برود، ناگزیر حالا متاثر از جو موجود است.

باکس نظر خواهی باز می ماند. بلکه بتواند بخش کوچکی از واکنش ها را بازتاب دهد. اما صبوری شما هم شرط است... بابت فلیترینگ و سرعت پایین اینترنت و ناتوانی من در تایید کردن مدام نظرها. تنها و تنها یک خواهش دارم: حق خواهی و درد دل و خبر رسانی تان به دور از توهین باشد. اگر دلمان نمی خواهد با تعصب و خشونت با ما رفتار شود، اول از خودمان شروع کنیم و حرمت مخالفمان را نگه داریم.

از ته دل، خواهرانه همه ی هم سن و سالانم را دعا می کنم، نگران شان هستم، و برایشان آرزوی عدالت، حق، و شادی دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 خرداد1388ساعت 16:33  توسط ترانه علیدوستی  | 

 

فکرهایم را کرده ام. تا آن جا که می شد در تصمیمی تعلل و  شک به خرج داد، قضاوتم را عقب انداختم. حرف همه را شنیدم و می شنوم. چه آنهایی که سن و سال بیشتری دارند و دهه ی نخست انقلاب را از نزدیک لمس کرده اند، چه آنهایی که در حال حاضر صاحب تحلیل های قوی برای بررسی وضع موجود هستند.  مخالف ها و موافق ها، و دلایلشان. در نهایت خوب فهمیده ام که "همه ی حقیقت نزد هیچ کس نیست"، هرگز نمی توانم بفهمم اتیکت "صلاحیت محض" را به سینه ی چه کسی با خیال راحت می توان سنجاق کرد. و  باید بدانم طرف هر کس که باشی، اما و اگر در آن زیاد هم اگر نباشد، وجود دارد.

فهمیدم نمی توانم ادعا کنم که میزان تسلطم بر مسائل روز کشور، بیش از ظرفیت سن و سالم، تحصیلاتم، تجربه ام و دیده ها و شنیده هایم است. در نتیجه هر قدر هم که بپرسم و بشنوم و باور کنم، آنچه من را به رأی خودم مطمئن می کند دریافت های ساده ی درک خودم است از چیز هایی که به چشم می بینم.

فهمیده ام که هر چهار نامزد ریاست جمهوری هم اینها را می دانند، و تلاش و تبلیغشان هم بر همین اساس استوار است؛ لحظه هایی که ملت به راحتی فراموش می کنند، لحظه هایی که ملت بی جهت احساساتی می شوند، لحظه هایی که کسی موفق می شود تاثیر درستی بگذارد و به هدف بزند تا از نعمت بی نظیر "اعتماد" بهره مند شود.

فهمیدم که اکثریت، علیرغم آن چه  به نظر خودش می آید، بیش از این که از روی آمار و ارقام تصمیم بگیرد، "انسان اش آرزوست". از جمله خود من، که با قبول کردن چیزهایی که در این چند سطر آمد، پذیرفته ام که "اگر قرار بود واضح و مبرهن باشد که ایده آل چیست، دنیا الان بهشت بود." و بهشت نبودن دنیا این نکته را اثبات می کند که بهتر است بنده سنگ بزرگ را بی خیال شوم، امکانات را بسنجم، و دلایل خودم را داشته باشم و بدانم گاهی ساده ترین دلیل درست ترین دلیل است.

من به مهندس میر حسین موسوی رای می دهم. به دلیل مهارتش در تشخیص دادن زمان سکوت، و زمان صحبت. به دلیل روانشانسی درست موقعیت، هنگامی که مجبوری با مردی به مناظره بنشینی که منطق اش فرسنگ ها از منطق رایج "گفتگو" در مدنیت امروزی فاصله دارد. به او رأی می دهم چون توان این را دارد که خشم اش را، خنده اش را، فوران لحظه ای احساسات اش را مدیریت کند تا هنگامی که شروع به صحبت می کند جملاتش صداهایی بی معنی نباشند که از حفره ی سیاه ساده انگاری بیرون می ریزند.

به او رای می دهم چون اوتوریته و اتکا به نفس در سکوت اش هم هست، نه فقط  وقت فریاد زدن در میکروفون برای تهییج مردمی که مثل مربی کودکستان با آنها برخورد می کنیم.

به او رای می دهم چون من را یاد پدر ژپتو می اندازد، پیرمردی که "انفعال"اش را هم، به تلاش های شبانه روزی مردی ترجیح می دهم، که آن قدر به بچه ها شکلات و شیرینی می داد تا تبدیل به خر شوند.

به میر حسین موسوی رای می دهم،  نه به خاطر حامیان اش، که به خاطر توسل نکردن بیش از حد نیاز به حامیانش. به او رای می دهم چون دوست داران اش اکثراً "داوطلب" دوست داشتن او هستند، نه موظف به پشتیبانی اش.

به میرحسین موسوی رای می دهم، چون کسی را دوست دارم که جنگ و قوانین اش را بلد است اما کنار می نشیند، نه کسی که از رعایت قوانین ساده ی یک مناظره عاجز است و برای جهان رجز می خواند.

به او رای می دهم، به قول توکا: نه چون معمار و نقاش و هنرمند است، بلکه چون دلش خواسته معمار و نقاش و هنرمند باشد.

در کشوری که پدربزرگ مرحوم من در جوانی، خجالت می کشید در خیابان های شیراز دوش به دوش مادربزرگ باردارم راه برود، من به مردی که جلوی دوربین های عکاسی با افتخار دست همسرش را می گیرد رأی می دهم... هر قدر هم که انگ فریفته شدن بهم بخورد.

در وانفسایی که مقاله ها و شعارها و جوزدگی های عمومی آدم را دلزده می کند، و در وضعیتی که خود من واقعاً کمترین لذت را از نوشتن در مورد انتخابات می برم (چند نفر در کامنت ها انتقاد کردند که محافظه کارم، و شاید راست می گویند) ، مردی آمد، که  منِ بی اطلاع ِ محافظه کارِ بی حافظه ای که تمام تلاشم در ناخود آگاه، گارد گرفتن در برابر امواج سبز و آبی و قرمز بود را به نوشتن این یادداشت واداشت و از خودم غافلگیرم کرد. و شاید دلیل امیدی که خود من به یک باره حس کردم، همین غافلگیری با ارزش باشد. پس به میرحسین موسوی رای می دهم، چون حس کردم حیف از چهار سالی که گذشت، و باعث شد  که امروز  "امید" آن عنصر جدید و ناشناخته ای باشد که ما را غافلگیر می کند.

جناب مهندس موسوی، امیدوارم به همین خوبی باشید، امیدورام بهتر از این ها باشید، امیدوارم ناچاری ما در دوست داشتن شما، ما و شما را در کنار هم سر بلند کند، امیدوارم رأی بیاورید، امیدوارم توان پدری کردن برای ما را داشته باشید... و بزرگ ترین آرزویی که می توانم بدرقه ی راهتان کنم این است که خداوند "اعتماد" این مردم را شامل حالتان کند.

 

 

پی نوشت: دوستان مهربانی که به خاطر اختلاف نظری که با هم داریم خودتان را محق به فحش دادن و توهین کردن می دانید، کلامی که شما به کار می برید معرف نگرشی است که از آن حمایت می کنید، پس این شکل از هواداری ارزش تجدید نظر کردن را دارد. ضمن این که بنده فحش ها را می خورم، اما شرمنده ام که نمی توانم با بی احترامی به خواننده های اینجا عمومی شان کنم.

*از عموهایت- احمد شاملو

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 23:4  توسط ترانه علیدوستی  | 

 

باز هم شهر شلوغ است. در خیابان های اصلی و پر رفت و آمد، گُله به گُله ازدحام ملت را می بینی جلوی ستادهای انتخاباتی کاندیدای محبوبشان. هر چراغانیِ تازه، نشانه ی راه بندان است، و ماشین های پر سرنشینی که با پرچم و بوق و تراکت و فلاشرهای روشن می پیچند جلوی هم، شکایتی از هیاهو ندارند. جا به جا تصویر صورت های خندان، جدی، متفکر و پر شکوه کاندیدا ها را می بینی؛ چشم هایی که از بالای تیرهای چراغ برق، آویزان از ایوان خانه ها، از پشت شیشه های ماشین ها، یا لای درخت های میدان های شهر، مردم را دید می زنند، و این آشوب دوست داشتنی را.

ما، -کولی های جدول نشین نیمه شب- طبق معمول خودمان را از سر راه کنار کشیده ایم. پس کوچه ای پیدا کرده ایم تا مزاحم دخترها و پسرهایی که تا کمر از ماشین ها بیرون آمده اند و جیغ می کشند نباشیم. منتظریم کاروان رد شود و کارمان را از سر بگیریم.

یاسر، همکار جوان و دوست داشتنی گروه، که مسئولیت پذیرایی را بر عهده دارد، مشغول بساط چایش است. دو تا کلمن دارد که یک کیسه پر از لیوان یک بار مصرف از آن آویزان است، و دو کتری بزرگ که می گذاردشان روی هم تا وقت آب جوش درست کردن در مصرف وقت و انرژی صرفه جویی کند. روی یکی از کلمن ها هم یک جعبه دستمال کاغذی می گذارد و یک ردیف لیوان کاغذی می چیند کنارش. اگر برای آب خوردن دستت برود سمت لیوان کاغذی ها، تذکر می دهد که آن ها مخصوص چای هستند و پلاستیکی ها برای آب. تمام روز چشم اش مواظب تک تک بچه های گروه است و برای هر کس که بیش از نیم ساعت تنها بنشیند و فکرش مشغول باشد، یک نسکافه ی اختصاصی نطلبیده می آورد. هر بار چشم ات به او بی افتد سلام می کند و می خندد. و کسی را بین افراد گروه نمی شناسم که عاشق او نباشد.

بحث شیرین رای دادن است. و آخرین صحبت های کاندیدا ها، و فیلتر شدن فیس بوک، و یادداشت های انتخاباتی این و آن، و همه ی آن چیزهایی که این جور وقت ها بحث شان هست.

یاسر با قوری و لیوان هایش از راه می رسد. درست در لحظه ای که بحث ما با یک خنده ی جمعی تمام شده. یکی از او می پرسد که به چه کسی رای می دهد و او جواب می دهد:" احمدی نژاد".

حیرت جمعی، به همراه صدای "ایشش" و "فش" و "فوش" سایرین بالا می گیرد. یاسر هم با همان نیش همیشه باز در دفاع از خودش هی می پرسد :"خوب مگه چیه؟؟" و دیگران به فش و فوش ادامه می دهند و او باز می گوید اگر بنا به رای دادن باشد او فقط و فقط به احمدی نژاد رای می دهد. همین جاست که جمله ی طلایی یکی از همکاران روشنفکرم را می شنوم:

" تو غلط کردی."

با تعجب نگاهی به او می کنم و نگاهی به یاسر (که ببینم به دل گرفته یا نه) و می بینم که او هنوز لبخند می زند. می پرسم:"چرا به احمدی نژاد رای می دی؟"

می خندد و می گوید:" خانم علیدوستی شما چیکار دارید اصلاً؟ اصلاً ما یه چیزی گفتیم حالا. چرا شما گیر می دید؟"

می گویم:" گیر نمی دم یاسر جان. واقعاً می خوام بدونم چرا رای ات احمدی نژاده. دارم سوال می کنم."
"چه می دونم... از همه شون با وجود تره."

"از چه لحاظ؟"

یاسر زیر چشمی نگاهی به همکارمان می اندازد. انگار که وضعیت را سبک و سنگین می کند تا ببیند به خودش حق این اظهار نظر را می دهد یا نه. بعد می آید روبروی من می ایستد تا تعداد کمتری حرف هایش را بشنوند:" اولاً که هیشکی مثل اون نتونسته تو روی این آمریکاییای پر رو وایسه... دوماً که لا اقل تنها کسی بوده که قابل دونسته و تا شهر ما –الیگودرز- اومده."

می گویم:" خب، تو فکر می کنی هر کی بیاد شهر شما، اون رئیس جمهور بهتریه؟"

"من نمی دونم... ولی حد اقلش اینه که جواب امریکا رو خوب داد."

"کِی؟"

"کلاً."

از او می پرسم که تمام حرف های رئیس جمهور را گوش داده یا نه، و اگر که گوش داده، درباره ی اتفاقاتی که در ازای آن ها افتاده خبر دارد یا نه. چیزی از تحریم شنیده؟ یا این که در این چهار سال گوجه فرنگی های همه ی کشور گران شد، به جز میوه فروشی سر کوچه ی آقای رئیس جمهور؟ می گوید که او از این چیزها سر در نمی آورد، و وقت این را ندارد که به مسائل سیاسی بپردازد. به او می گویم که خود من هم از این چیزها سر در نمی آورم، حتی اگر وقت داشته باشم. اما فلان چیز و بهمان حرف را همه می دانند... کافی است یک گوشی موبایل در جیب ات باشد تا قبل از اخبار ساعت نه، خبردار شوی که اولین توریست فضایی یک زن ایرانی بوده.

می پرسد:" اصلاً خود شما به کی رای می دی؟"

می گویم:" نمی دونم یاسر جان."

"پس چی؟!"

" من هم نمی دونم. بین دو نفر مردد ام. دارم فکر می کنم."

نگاه عاقل اندر سفیهی به من می کند. همکار خوش اخلاقم باز به زبان می آید:" بیخود. همه تون می آین می ریم رای می دیم به {...}."

سکوت کوتاهی می شود. یاسر سرش را گرم قوری اش می کند، و بالاخره می گوید:" من اصلاً رای نمی دم آقاجان."

"چراااااااا؟؟"

"من اصلاً وقت ندارم خانم علیدوستی. شوخی کردم اصلاً. من که اون روز خوابم. خوبه؟"

"یاسر جان ما که نگفتیم به کسی که می خوای، رای نده. می گیم خوب فکراتو کردی؟ مطمئنی؟ خیلی بده که رای ندی. خیلی اشتباهه."

یکی رد می شود و می گوید فرقی هم نمی کند، چون ما همه بازیچه هستیم و فقط دلمان خوش است و از این حرف ها... بله...

همکارِ دموکرات و خوش برخوردم باز می گوید:" می کشمتون. پدرتونو در می آرم. همین که گفتم. با شمام هستم آقا  یاسر. یا به {...} رای می دی یا دیگه کاری با کارت ندارم. فهمیدی؟ تو الان نمی فهمی. بچه ای. فردا که بیچاره بشیم تقصیر آدمای مثل توئه. پس حرف گوش می دی و هر چی بزرگترت گفت می گی چشم". و از جایش بلند می شود و می رود.

احساس می کنم گوش هایم داغ شده. عصبانی ام. نمی فهمم که چرا بعضی از آن ها که ادعای "اصلاح طلبی" دارند، در مواجهه با مخالفانشان برخوردی می کنند که صدبار متعصبانه تر از برخورد نمونه های اصولگراست. نمی فهمم که این شکل طرفداری از دموکراسی، کجایش طرفداری از دموکراسی است؟ نمی فهمم در روزگاری که –همین-  حکومت از پانزده سالگی به من حق رای داده (یعنی من را به عنوان یک شهروند آن قدر بالغ دانسته که بتوانم "نظری" در قبال انتخابات داشته باشم، بتوانم بنا بر تفکر خودم کسی را به کس دیگری "ترجیح" بدهم)، چرا دائم باید نگران قضاوت و برخورد کسانی باشم که معلوم نیست بنا به کدام مدرک امر بهشان مشتبه شده که داناتر از من اند؟

و این که کلاً گاهی نمی دانم "این"ها با "آن"ها چه فرقی دارند.

یاسر با بساط چای اش ور می رود. به او می گویم:"یه چای دیگه به من می دی؟" این طور که می شناسم اش، چای خواستن از او حکم یک جور دلجویی از او را دارد. شارژ می شود و با چای می آید. می گویم:" اینا را ول کن، به هر کی دوست داشتی رای بده. فقط فکر کن و رای بده. من هم وقتی تصمیم ام رو گرفتم به تو می گم."

نخودی می خندد و می گوید:"باشه" و می دود می رود دنبال کاری.

چشم می اندازم به خیابان. به هم سن و سالهای خوشحال و سرحال ام که تراکت به دست دنبال ماشین ها می دوند. که دنبال هم می گذارند و بلند بلند می خندند و برای ما دست تکان می دهند. کیف می کنم. دلم می خواست در این کشور، هر روز انتخابات بود.

چای ام را می خورم و چهار کاندیدا، از لای درخت های میدان سبز پیش رویم، یواشکی نگاهمان می کنند، از هم چشم می دزدند و، شاید، زیر لب نچ نچ می کنند.

 

 پی نوشت: به فاصله ی بیست و چهار ساعت بعد، سر میز شام، یاسر با شالی سبز رنگ و پلاکاردی به دست دوان دوان از در می آید تو. می گوید:" خانم علیدوستی، خانم علیدوستی... فقط میرحسین!"

می خندم و می گویم:"باور کن سریع ترین مسیری که می شد برای تبدیل شدن از یک اصولگرا به یک اصلاح طلب را طی کرد، تو طی کردی یاسر!"

می گوید:" حالا خوب شد خانم علیدوستی؟ دیگه حله؟؟"

می گویم:" گفتم که، نمی دونم یاسر... باور کن نمی دونم."

 

*عنوان از ترانه ی "به یاد تهران" ویگن

لینک: از وبلاگ "پوتشکا" در همین رابطه

لینک: "به این دلایل به کروبی رای می دهم", از وبلاگ "پایین"

لینک:"چرا به موسوی رای می دهیم؟"- رضا بهشتی معز

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 18:29  توسط ترانه علیدوستی  | 

می خواهم بنویسم.

از این که موسیقی شاد و پر از ضرب و طرب، دیوارها را می لرزاند. و تک و توک نورهای این جشن شلوغ یا شاید خلوت، توی نگاه من کش می آیند. از تو که بر می خیزی و می ایستی، سایه ی بلند قامتی می شوی که شعاع زرد و بی رمق چراغی که پیدا نیست حریفش نمی شود، برای لحظه ای –فقط لحظه ای- گوش می دهی به ریتم این هیاهوی سبکسر و شاد، سرت را تا آن جا که می شود بالا می گیری، نمی بینم اما می دانم که چشم ها را می بندی، و حرکت ریز شانه های معصومت رقصی می شود، نرم و راحت و جاری.

می خواهم بنویسم... آن لحظه ای را که - نمی بینم اما-  می دانم چهره ات از تخیلی که پشت چشم های بسته ات برایش می رقصی باز می شود، همان طور که می خوانی و می رقصی لبخند می زنی. می خواهم از آن لحظه ای بنویسم که آدم با نگاه کردن به تو، چه جنگی با خودش دارد، برای تجسم آن چه تو با چشمان بسته می بینی، و به این زیبایی برایش می خندی.

می خواهم بنویسم که این روزها، هر نوایی که می شنوم چشمانم را پر می کند از آن نورهای بی رمقی که بر سر نوازش سایه ی بلند بالا و رقصانت از هم پیشی می گرفتند. نورهای بی رمقی که تا راهشان را پیدا کنند و به نگاه من برسند، هزار هزار تصویر ماندنی از پایکوبی تو ساخته بودند.

می خواهم بنویسم که در ساعت های شلوغ و گذرا و یخ زده ی این روزمرگی، دوای من شکل گرفتن گاه گاه نقش شاد بودن توست.

 می خواهم چیزی بنویسم که گویای ترانه ای که یک باره تنم را پر می کند باشد.

می خواهم بنویسم اما... هر چه تلاش می کنم، نمی توانم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 2:7  توسط ترانه علیدوستی  | 

 

رویش نوشته برای شستن لباس ها با دست، یک پیمانه از نرم کننده را با ده لیتر آب مخلوط کرده، بعد از ده الی پانزده دقیقه بدون آب کشی خشک نمایید.

یادت هست در فیلمی، خانم مسنی لباس های باران زده ی محبوبش را اتو می کشید تا راهی اش کند، تا محبوبش وقت رفتن سردش نباشد؟ یادت هست که تا آخر هم سکوتش را نشکست؟ حرف دلش را به طرف نگفت هیچ وقت؟ پشتش را کرد به پسر جوان. لباس هایش را اتو کشید تا خشک شوند و یواشکی شاید، بغضش ترکید.

پیرهن ات بوی تو را نمی داد. دردِ چلاندنِ آبِ یخ و اسانس مصنوعی خوش بو از آن با انگشت های زخمی، نمی دانم چه فایده ای داشت. حجم خیس و سرد و سنگینی که افتاده گوشه ی لگن پلاستیکی. هم وزن جگر خام.

شاید بنا بود خیساندن آن با آب سرد و مایع نرم کننده، چنگ زدن به آن، چلاندنش بعد از ده الی پانزده دقیقه بدون آب کشی دوباره، بوسیدن آنجا که جای گردن است و آنجا که جای شانه، صاف و مرتب پهن کردنش روی بند... محبتی باشد که دیگر نمی توان به خودت کرد. کاری که پنهان کند این ناتوانی را. حواس را پرت کند از سیاهچال های عمیق دلتنگی. یک طوری پر کند این سکوت را.

کاش که سردت نباشد، بلند بالای غایبم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 23:25  توسط ترانه علیدوستی 

 

اخم می کنی. کج و زیر چشمی به او نگاه می کنی. یا نه؛ ته ابروهایت را بالا می اندازی، به او لبخند می زنی. یا که صورتت را جلو می بری... خیلی جلو. زیادی جلو. آن قدر که تصویر دِفرمه ای از خودت ارائه دهی. لب هایت را می گزی، پوست چانه ات را می کشی. یا چانه را پایین می آوری و خیره می شوی به او، چشمانت را تنگ می کنی. فقط کمی. آن قدر که خط باریکی زیر پلک پایینت بی افتد. این خط صورت تو را دل نشین تر و مهربان تر می کند. می خندی، بی صدا و با کرشمه. خودت را دوست داری... شاید هم حالت خیلی خوب نباشد. صورت زنی را به خود بگیری که ستم دیده و تلخ است. گودی زیر چشمانت اولین جیزی باشد که از چهره ات می بینی. سرخی چشمانت. اشکی که با خیره شدنت به او آرام آرام چشم های غمگین ات را می گیرد، و شاید آرام پایین بی افتد. نمایشی و تاثیر گذار. رو بر گرداندن ات هم مهم است. آن طور به او پشت می کنی و دور می شوی که به زعم خودت زیباترین حالت توست، از پشت کردن و دور شدن.

هر کس در خلوت خودش و جلوی آینه، صورتی دارد که به نظرش بهترینِ اوست. وقتی در اتاقی با آینه ای تنها هستیم بین صورت ما و آن صفحه اتفاقات جالبی می افتد. تفسیر ما از بهترین حالتمان. یا حتی شوخی های ما با خودمان؛ صورت های خنده دار و یواشکی، که رویمان نمی شود دیگران از ما ببینند. یا کارهایی که به چشم دیگری دلپذیر نیست، اما آینه ما را به آن ها وسوسه می کند. مثل ور رفتن با جوش هایمان، بیرون کشیدن تکه ای غذا از لای دورترین دندان هایمان، یا پیدا کردن قسمت خشکی زده ای لای موهایمان. ما به آن صفحه ی جیوه ای اطمینان داریم.

من بیست سال است که در ساختمانی زندگی می کنم، با آسانسوری که دور تا دور آن آینه است. بچه که بودم، مادرم از ترس این که روزی درِ آسانسور باز شود بی آن که خودش به آن طبقه رسیده باشد، و من به آن گودال سیاه پا بگذارم، می گفت: "تا وقتی عکس خودتو تو آینه ندیدی سوار نشو. صبر کن تا مطمئن بشی خودتو دیدی." و من (همچنان که مادرم، و پدرم) سال های سال است که با باز شدنِ در آسانسور، اولین چیزی که به آن چشم می دوزم تصویر خودم است در آینه. آینه هایی که دور تا دور آسانسور را گرفته اند و به من این امکان را می دهند که پیش از خارج شدن از خانه، ظاهر عزیز خودم را از چند وجه مورد بررسی و ارزیابی قرار بدهم. عادت شده. حتی وقتی به خانه بر می گردم، تمام زمان کوتاه انتظارم برای رسیدن به طبقه ی خودمان را صرف پرداختن به خودم می کنم در همان آینه. صرف همه ی آن کارهایی که در پاراگراف اول شرحش رفت. صرف ساختن آن صورت های غریبه ای که خودم را برای خودم جالب تر کند، یا لا اقل به عنوان یک بازی مازوخیستی، حالم را از خودم به هم بزند.

بیست سال. کم حرفی نیست. از دختر بچه ای که قدش سخت به این آینه می رسید، تا حالا که زن جوانی به آن نگاه می کند. بیست سال با هزار حال و هوای متفاوت از خانه رفته و به خانه برگشته ام. و این آینه صورت های زیادی از من دیده است. و حتماً از بقیه هم. (من و مادرم وقتی با هم سوار این اتاقک می شویم، طی یک رفتار شرطی ناگفته، هر دو حرف هایمان را قطع می کنیم و به یکی از آینه ها می چسبیم. من به راستی و او به چپی. وقتی پدرم همراه ماست، او آینه ی وسط را می گیرد.)

حالا من را تصور کنید که شش ماه پیش، توی آسانسور، وقتی با اعوجاج دیگری از خودم وداع می کردم، چشمم به یادداشت کوچکی روی دیوار اتاقک افتاد: "این آسانسور مجهز به دوربین مدار بسته است و تصاویر آن ضبط می شوند."

مثل برق گرفته ها اطرافم را نگاه کردم و دیدمش. کنج سمت راست سقف، یک جسم کروی سیاه. دوربینی که رازهای بزرگ من و دیگران را ضبط می کند، تا دیگر کسی نتواند با کلیدش روی دیوارهای آسانسور برای مدیریت ساختمان فحش بنویسد.

تا مدت ها نتوانستم در خاطرم نگه دارم که پا به آسانسوری می گذارم که دوربینی در آن هست. هنوز هم نتوانسته ام. عادت ندارم. من و آینه هزار جور بازی شرم آور می کنیم و من در لحظه ی پیاده شدن به یاد می آورم که تصاویر احمقانه ام ضبط شده اند. بعد سعی می کنم بازی هایمان را به یاد بیاورم تا بفهمم خسارت این آبروریزی چقدر می تواند باشد. هر بار خودم را متقاعد می کنم که خجالتی ندارد، و من که کار بدی نکرده ام. صرفاً اگر کسی این تصویرها را نگاه کند خواهد خندید و فکر خواهد کرد من از حضور آن دوربین خبر نداشته ام، پس بدون رودبایستی جوش هایم را فشار داده ام یا مثل دیوانه ها چیزهایی گفته ام که او نمی شنود و نمی داند دیالوگ های من بوده اند. هر بار به خودم می گویم که مهم نیست. چراکه از میان تک و توک دفعاتی که حواسم را جمع کرده و با آگاهی به آن اتاقک پا گذاشته ام، زمان هایی بوده که نتوانسته ام تحمل کنم و بعد از چند ثانیه به دوست عزیز بیست ساله ام چسبیده ام.

اما نتیجه ی حضور آن چشم بدجنس و سیاه، با این که نتوانست رفتار تنهایی های من را در فضایی بسته تحت تاثیر قرار دهد، باعث اتفاق عجیب تری شد... معذب بودم. معذب بودم و نمی دانستم چرا. جلوی آینه ی دستشویی خانه ی خودم. جلوی آینه ی دم درِ خانه ی دوستم. جلوی آینه ی اتاق پرو یک مانتو فروشی، جلوی آینه ی گریم، جلوی آینه ی کوچک رژ گونه ام، و جلوی دیواری آینه ای، که کنار میز ناهارخوری خانه ی یکی از دوستانم قرار دارد، و از آن به بعد پشت به آن می نشینم تا از شر نگاه های خودم در امان باشم. و همین بار آخری که دور آن میز غذا می خوردیم، نگاهم به دوست دیگری که روبروی من نشسته بود افتاد، که در فاصله ای که دیگران سر گرم حرف زدن بودند، پوست دماغش را کشید، اخم عجیبی کرد، لبهایش را کمی جمع کرد، و حالت خنده داری به خودش داد که تصور او بود از نهایت جذابیت و دلربایی اش. او بود که رو به آن آینه نشسته بود.

اما من، من که سال ها اطمینان و صداقتم را روی آینه ای سرمایه گذاری کردم که بعد از بیست سال با چشم سیاه و کریهی به من رکب زد، و باعث شد به مسخره بودن خودم و دنیای یواشکی ام پی ببرم، و من را در چشم خودم به یک احمق ظاهربین تنزل داد... حالا جلوی تمام آینه های دنیا معذبم، عضلاتم منقبض است، بدون این که بخواهم سعی دارم سنگین و موقر باشم، و کمتر خودم را نگاه کنم... جز یکی. همانی که به اصالت هر آن چه که شاید هم ایراد من بود گند زد: خود کذایی اش.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 15:58  توسط ترانه علیدوستی  | 

 

نمی دانم اولین بار به فکر چه کسی خطور کرد که چراغ های رهنمایی سر چهار راه ها بهتر است ثانیه شمار داشته باشند. اما حدس می زنم دلیلش این بوده که آدمیزاد پشت فرمان که نشسته تکلیف خودش را بداند. وقتی از دور به چهار راه نزدیک می شود بتواند حدس بزند که تا رسیدنش به تقاطع آیا چراغ سبز می ماند یا خیر، و آیا بهتر است به نیش ترمزی اکتفا کند یا اینکه باید قید رد شدن را بزند و با آرامش بایستد. پشت چراغ قرمز بداند که چقدر باید معطل شود و در نتیجه گوش به زنگ باشد که از کی دنده را جا بیندازد که وقت بقیه تلف نشود، یا این که اصلا ترمز دستی را بالا بکشد و با خیال راحت لحظه ای سرش را تکیه دهد و چشمانش را ببندد و نفس عمیقی بکشد.

فلسفه ی این که برای هر وضعیتی شمارش معکوسی وجود داشته باشد یحتمل این است که نسبت به فرصت ها و محدودیت های خودمان آگاه باشیم و با درایت و تمرکز بهترین استفاده را از آن وضعیت بکنیم. این همان چیزی است که آدمیزاد به آن می گوید: تکلیف خود را دانستن.

نزدیک به نیم ساعت است که مانده ام پشت چراغ یکی از چهار راه های شلوغ مرکز شهر. تا چشم کار می کند بدنه ی آهنی ماشین ها را می بینم و چراغ های ترمز شان را. و دور تر از همه چراغ راهنمایی را که پشت هم برای خودش سبز و قرمز می شود و ما همین طور سرجایمان می مانیم و فقط مدت ها بعد از سبز شدنش یک تکانی می خوریم و قدمی جلوتر می رویم. چراغ، از آنهایی نیست که با اولین نم باران قاطی می کند و شماره هایش پس و پیش می شوند یا حروف بی معنی po روی آنها نقش می بندد، یا که اصلاً از کار می افتد و ماشین ها در هم گیر می کنند و مردم خودشان باید واسطه شوند برای نجات خودشان. خدا را شکر سالم است. فقط عادلانه نیست. سبز بودنش سی ثانیه طول می کشد و قرمز بودنش صد و هشتاد ثانیه. شاید هم عادلانه هست. شاید آن بیچاره های دیگر، مسیر به مراتب بدتری را پشت سر گذاشته اند و این آنها را محق می کند که هر سی ثانیه یک بار، صد و پنجاه ثانیه بیشتر از ما فرصت رهایی داشته باشند.

به هر حال من تا حالا دورتر از آن بودم که بتوانم اعتراضی به وضع داشته باشم. حالا که فقط چند ردیف ماشین مانده تا به چهارراه برسم، حواسم بیشتر به چراغ است و کم کم دارم انتظار را احساس می کنم. می توانم افسر ریزه میزه ای را ببینم که کنار چراغ ایستاده و برای ماشین ها دست تکان می دهد. عینکی است و نمی توانم حدس بزنم کجا را دارد می پاید. اما حرکت دست هایش بیش از این که راهنمای راننده هایی باشد که حواسشان به هیچ چیز نیست غیر از آن شماره های معکوس، شبیه دست تکان دادن و آرزوی موفقیت برای ماست.

سبز است. شکی نیست که سبز است. شکی نیست که من این بار هم به رد کردن چهار راه نمی رسم. در عین حال شکی نیست که دفعه ی بعدی رد خواهم شد. دفعه ی بعدی، یعنی صد و هشتاد ثانیه به علاوه ی ده ثانیه ای که از سبز بودن چراغ باقی مانده. همان طور که گفتم "تکلیف روشن" اگر هیچ فایده ای برای انسان نداشته باشد، دست کم خراب شدن اعصاب او را به تعویق می اندازد. پس با تک رقمی شدن شماره ها دنده را خلاص می کنم، آماده ی این که به فاصله ی یک یا دو ردیف ماشین پشت چراغ بمانم پایم را مماس با ترمز نگه می دارم... تا این که واقعه ای پیش پا افتاده و غیر منطقی تمام معادلات را بر هم می زند: چراغ سبز روی عدد 3 ثابت می ماند.

پایم را ناگهان از روی ترمز بر می دارم و نزدیک است بزنم به ماشین جلویی، این جاست که می فهمم جلویی متوجه فرصت دوباره ای که به ما عطا شده نیست. بوق می زنم، چشم می دوانم تا افسر را پیدا کنم، شاید بفهمم که آیا اوست که چراغمان را سبز نگه داشته است؟ و آیا اگر اوست که چراغمان را سبز نگه داشته، قصد دارد چقدر به ما فرصت بدهد؟ دستش روی کلید هست یا نه، دستش به سمت کلید می رود یا نه؟ وقت نمی کنم که ببینم، پشت سری من هم برای من بوق می زند. پایم را می گذارم روی گاز، یکی از بچه هایی که گل و دستمال کاغذی می فروشند محو شمردن پولهایش شده و راه را بسته، دیر می فهمد که باید بپرد عقب. می پرد. به من فحش می دهد. دختر و پسر جوانی آرام و دست در دست از روی خطوط عابر می گذرند، در حالی که چراغ ما سبز است، هنوز سبز است... این 3 تا کی می ماند؟ تصویرها اسلوموشن می شوند و کش می آیند، استرس نرسیدن به چراغ سرم را داغ می کند، مثل جلویی ها و عقبی ها، دستم را می کوبم روی بوق، نگه می دارم، دختر بر می گردد و صورتش را مچاله می کند و بی آنکه دست از دست پسر بیرون بیاورد می گوید:"وااای...مرض!" چشمانم سیاهی می رود و سرم را از شیشه بیرون می کنم و فریاد می کشم:"خفه شو!" پایم را چنان روی گاز فشار می دهم که ماشین از جا کنده می شود، می پیچم جلوی یک راننده ی عاصی دیگر و او را پشت چراغ جا می گذارم و نفسی می کشم از ناباوری این که رد شدم.

این کارها را من کردم. منی که تا قبل از این محترمانه پذیرفته بودم که چراغ، چراغ است، سبز و قرمز می شود و ما تابع آن هستیم. فکر کردم شاید بهتر بود آدم تکلیف خودش را نداند، تا این که فکر کند می داند و در آخرین لحظه اتفاقی خلاف روال او را تبدیل به کسی کند که از مدنیت خودش، این قدر دور است. اگر می شد که چراغ ها ثانیه ها را نشمارند، یا اگر می شد تنها به ریاضی آن ها اطمینان کرد، و تبدیل شدن 3 به 2، و 2 به 1 و بعد 0 در یک شمارش معکوس، چیزی نباشد که بتوان خلافش را ثابت کرد...

 

پی نوشت: دوستی داشتم که با یکی از این تورهای مسافرتی، همراه با هم وطنان بسیاری به آنتالیا رفته بود. ده روز اقامت در فلان هتل، همراه با صبحانه و ناهار و شام و نوشیدنی رایگان و نامحدود، فلان تومان. رایگان و نامحدود... یعنی هرگاه خواستید چیزی بخورید یا بنوشید، فقط اعلام کنید. دوستم می گفت که بعضی از هم وطنانمان هر بار به جای سه نوبت نوشیدنی می گرفتند و می گذاشتند توی اتاقهایشان. خیلی بیشتر از آن مقداری که فرصت نوشیدنش را داشتند. آخر هم همه را گذاشتند توی اتاق ها و برگشتند خانه. چرا؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت 1:58  توسط ترانه علیدوستی  | 

 

چند دقیقه مانده به شش صبح، توی ترافیک سنگین اتوبان نیایش به سمت شرق، روی صندلی عقب – همان طرفی که آفتاب بهش می تابد-  مچاله شده ام. توی ماشین هیچکس هنوز بیدار نیست به جز راننده که صبح ها حوصله ی فحش دادن به ماشین های دیگر را ندارد.

از همه سر حال تر و شادتر خانم و آقای توی رادیو اند. خندان و خوشبخت نوبت را از هم می گیرند. می توانم چهره هایشان را ببینم که نشسته اند پشت یک میکروفن و در قاب آن شیشه ای که بین آن ها و باقی دنیا وجود دارد، حرکت نوبتی کله هایشان به سمت میکروفن شبیه یک جور رقص نشستنکی است.

دیشب هم به خوابم آمدی. مثل بیشتر اوقات مهمانی بودی که از راه می رسید. و من هم مثل همه ی آن اوقات خانمی می کردم و سکوت. احترام نگه می داشتم و سرم را به کاری گرم می کردم. تو اما خودت را نشانم می دادی. هر بار یک جور. وادارم می کردی نگاهت کنم.

خانم توی رادیو با صدای خیلی بلندی پشت سر هم صبح به خیر می گوید. یک بار به باباها که دور از خانه اند و دارند می روند سر کار، یک بار به مامان های خوب و زحمتکش، یک بار به کوچولوهای گلی که سال تحصیلی را تازه آغاز کرده اند، یک بار به پدر بزرگ ها و مادر بزرگ های سحرخیزی که توی صف نان هستند یا توی پارک و الهی که سایه شان صد و بیست سال از سر نوه ها کم نشود.

می آمدی، بی تاب و شلوغ. فرصت نمی دادی. پشت هم حرف می زدی، با همه. تند و تند سرت را می چرخاندی و موهای سیاهت گردنت را دور می زد و می ریخت یک ور دیگر. جوری می نشستی که انگار هر لحظه از جا می پری. جوری می ایستادی که انگار هر لحظه شروع می کنی به دویدن. دست می کشیدی روی گونه هایت که برق می زد از سرخی هیجان. خنده ات را رها می کردی و این تنها صدایی بود که از خنده ی خودم بلند تر به نظرم می رسید. مجسمه ی یک زن راضی. یک زن قوی. زنی که به هر چیزی و هر کسی فکر نمی کند. زنی که نگران نیست. بیخودی خطر حس نمی کند، بیخودی نمی ترسد. نمی ترسد؟

سرم را به شیشه تکیه می دهم و نمی دانم چرا تمام صداهایی که مشوشم می کنند، تمام صداهایی که دلم را شور می اندازند، زنانه اند... آن صدایی که توی بیمارستان همراه مریض را پیج می کند، آن صدایی که از پشت تلفنم به من می گوید "برقراری ارتباط با مشترک مورد نظر امکان پذیر نمی باشد"، آن صدایی که توی فرودگاه به من می گوید که  برای آخرین بار از من می خواهد به گیت پروازم مراجعه کنم، صدای خنده ی شادمانه ی تو آن طور که لوس حرف می زنی، یا این زنی که توی رادیو نشسته و با شور و تمنا می گوید بیا و امروز صبح، همین حالا، نفس عمیقی بکش و بگذار اولین روز هفته ات را با یک "خدا را شکر"، با یک لبخند به کنار دستی ات، با یک آرزوی خوب شروع کنی.

شنیده ام که بیشترین خودکشی ها ساعت های اول سپیده دم اتفاق می افتند، و در روزهای اول هفته.

مدت هاست که به جای همه ی این صداها چهره ی تو را می بینم. تویی که راضی و خوشحالی و نمی دانم از من چه می خواهی که شب ها سراغم می آیی. زن شادی که بابت شادی اش به من فخر می فروشد. بابت هنر زنانه اش که هموار کردن راه های رضایت و بقاست، و این که این را به من سرکوفت بزند. منی که نمی توانم هر لحظه که دلم خواست از دری وارد شوم و همه را به تحسین وادارم، نمی توانم خودم را هر وقت که خواستم پیروز جا بزنم. منی که برایم نبردی در کار نیست. و تو شکل آن زنی هستی که دوست ندارم باشم. خودم هم شکل آن زنی ام که هرگز در بیداری نبوده ام؛ خویشتن دار و صبور. تو آن دختر خوش تیپ و پولدار مدرسه ای که ته کلاس قاطی نوچه هایش می نشیند، من آن بی دست و پای ردیف دومی که از سر راهت کنار می رود و  با کمترین قضاوت تو زیر گریه می زند و می رود سراغ مامانش.

دیشب اما جور دیگری آمدی. خانه ام را بهم ریخته بودم تا جور دیگری بچینم. و به چشمم اسباب و اثاثم مدام زیادتر می شدند. آمدی و گوشه ای نشستی. من هم هول هولکی سلام و علیکی کردم و پشت کردم به تو و قایم شدم لای وسایلم. صدایم زدی و جلو آمدم و دستم را گرفتی و گفتی:" ترانه جان، از دیدن من خوشحالی؟"

گفتم:" ای وای، چه حرفها... قدم روی چشم من گذاشتید که آمدید..." شلوغ نبودی و نمی خندیدی و نگاهم می کردی:" مطمئنی ترانه جان؟" سر تکان دادم و سرم را گذاشتی روی پایت و باورم نمی شد و دست کشیدی روی سرم. گمانم گریه می کردی. زیر لب گفتی :" نگران نباش. من می روم."

و از در رفتی بیرون.

نمی دانم از جور دیگر دیدن تو خیالم راحت تر است یا معذب ترم. نمی دانم خوشحالم که فهمیدی دوستت ندارم یا ناراحتم چون نمی خواستم گریه ی تو را ببینم. تو، زنی که نمی خواهم باشم چون همیشه فکر کرده ام چیزی جز صدای خندانی که مشوشم می کند نیستی. تو، زنی که نمی خواهم باشم چون ته دلم می دانستم صدای خندانت دروغگوست.

آفتاب گرم تر شده و ماشین کمی هوا گرفته و کله ی زن توی رادیو دیگر مثل قمری جلو و عقب نمی رود اما صدایش هنوز دارد خواب ماها را توی این ماشین به هم می زند. راننده دارد بد و بیراه گفتن زیر لبش را شروع می کند و من به فکر تو ام که گفتی نگران نباشم، چون می روی. آن لحظه ای که درکم کردی. وقتی سرم روی پایت بود و نوازشم می کردی. یا وقتی بلند شدی و وسایل به هم ریخته ام را نگاه کردی. یا آن وقت که تا دم در رفتی... کجا بود که این را گفتی؟ چرا به نظرم می آید که این را گفتی؟ اصلا گفتی؟ راستش را بگو... اذیتم نکن... می روی؟

 

عنوان از شعر "علی کوچیکه". فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  شنبه 23 آذر1387ساعت 15:32  توسط ترانه علیدوستی  | 

سر شلوغ است و گرفتاری زیاد و فرصت کم و من نمی رسم به اینجا سر بزنم... تا چند روز دیگر من را ببخشید. می آیم. زود.
+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آذر1387ساعت 18:15  توسط ترانه علیدوستی  |