توی دکور خوش رنگ و لعاب و مدرن تلویزیون آن روزها، یک جور خاصی کج می ایستاد... انگار که بخواهد راهش را بگیرد و برود. اما قبلش حرفی را یادش می آمد و پا شل می کرد، یک دستش را می آورد بالا، انگشت اشاره اش را می گرفت رو به "عاطفه"، ابروهایش را می داد بالا، طوری که می رفتند زیر چتری های لخت و پر کلاغی موهای پرپشتش، سرش را تکان می داد و با توپ پر می گفت:" هر کاری می خوای بکن، ولی..." چند بار نرم و تند تند پلک می زد، صدایش را می آورد پایین و از ته گلو می گفت:" قهر نکن!" ... بعد لبش یک کمی می لرزید، انگار بخواهد چیز دیگری هم بگوید... نمی گفت. سرش را با حرکت ریزی تکان می داد و نور روی موهایش برق می زد. سکوت می کرد. دستش را می انداخت. این پا و آن پا می کرد. شانه های پهنش را می داد عقب، نگاهش را از عاطفه می گرفت، می چرخید و می رفت.
ما هم می مردیم... می مردیم.
خسرو شکیبایی عزیز! از تو ممنونم به خاطر آن شانه های پهن، آن سر تکان دادن ها...
و عمری که برای ما صرف کردی.
از تو ممنونم به خاطر آن چهارشنبه شب ها، و آن جور خاصی که می گفتی: سبز.
خداحافظ
آستین مانتوهای یک رنگمان را بالا می زدیم. شلوارهایمان را می بردیم می دادیم مادر هایمان تنگ کنند، روز بعدش هم پشت نیمکت ها درز پاچه های شلوار را جر می دادیم. در حد یکی دو سانت، که روی کفش معلوم باشد. سر کلاس، آدامسی را که توی روی معلم نمی شد جوید، دو ساعت گوشه ی لپمان قایم می کردیم. خطرناک ترین چیزها توی کیف هایمان پیدا می شد؛ دفتر خاطرات، شماره تلفن پسرها، عکس تولد دخترخاله ی بزرگترمان، بند و موچین... چیزهایی که هیچوقت توی مدرسه به دردمان نمی خورد و راه به راه ازمان می گرفتندشان، اما به کوله پشتی مان وزن دیگری می داد که با سرویس سوار نشدن و پیاده توی خیابان راه افتادن جور در می آمد. با ترکیب زیر ابروی پرپشت و ماتیک یواشکی. با صورت چرک بلوغ و آن دماغ بزرگش.
دوست نداشتن معلم ها هم تصمیمی بود مثل بقیه ی تصمیم ها. آزار دادنشان، مسخره کردنشان، سر کار گذاشتنشان. این ها هم مثل بقیه ی کارهای بد، از صاحبان آن دماغ ها بر می آمد. باید هم بر می آمد. مزاحمت ایجاد کردن در هر شکلش، از قوانین بی برو برگرد بلوغ است.
در طول دوازده سال تحصیلی، بارها مدرسه عوض کرده ام و حساب و کتاب اینکه تا به امروز چند صد معلم را تجربه کرده ام از دستم در رفته. عجیب اینکه اسم هایشان یادم هست. اما تصویری که از آنها جلوی چشمم می آید یک سری مانتوی بلند و مقنعه گچیست، که یا سیاه بودند یا سورمه ای یا قهوه ای. این سیاه ها و سورمه ای ها و قهوه ای ها را کنار هم می چینم، اما صورتهایشان را با هم قاطی می کنم. صورت هایشان، صداهایشان، دستهایشان. واضح است که همگی وقتی وارد می شدند حضور و غیاب می کردند و درس می دادند.بعد درس می پرسیدند. یک وقت هایی امتحان می گرفتند. ریتمشان یکی بود. تذکر دادنشان یک شکل. لبخندشان و اخمشان. وقتی کرم می ریختیم، یا به روی خودشان نمی آوردند و حتی صدای نطقشان قطع نمی شد، یا جیغ می زدند. واکنش هایشان واریاسیون های دیگری نداشت. این همه زن، همه بین سنین بیست و پنج تا شصت، از این همه نقطه ی شهر، با این همه شاگرد مختلف، معلم درس های مختلف... همه "یک" جور بودند. انگار ماهیت وجودیشان به این لباس و این اتاق و این شغل محدود می شد. لا اقل به چشم ما. انگار اگر معجزه ای می شد و صبح روز بعد ساختمان مدرسه غیب می شد، آنها هم دیگر نبودند. هیچ جای دیگری نبودند.
حتماً عمدی در کار بود. حتماً تصمیم داشتند هیچ چیز از دنیای شخصی شان دست این موجودات وحشی، سنگ دل و خبیث نیفتد. یادم هست که اگر اسم بچه هایشان را می پرسیدیم نمی گفتند. وانمود می کردند خانواده هایشان وجود ندارند. از خودشان نظری بروز نمی دادند. ابراز سلیقه ای در کار نبود. همین هم باعث می شد سال ها هدیه هایی که روز معلم می گرفتند، یک سری ظرف کریستال عین هم باشد. هر سوألی می کردیم که ربطی به کتاب درسی نداشت، چشم می دوختند به تخته. محض تنوع یکیشان پیدا نمی شد که چشم بدوزد به ناخن هایش، یا به زمین، یا به چشم ماها. تخته. فقط تخته.
حالا که فکر می کنم، شاید همین بود که حرص ما را در می آورد. و تحریکمان می کرد که اذیتشان کنیم. هم خودمان بخندیم، هم چیزی از آنها ببینیم؛ نگاهی، لحظه ای، حرفی که آن ها را از معلم زنگ قبلی و زنگ بعدیشان متمایز کند. بهشان خصلتی بدهد، رنگی بدهد که با آن بشناسیمشان. بتوانیم به عنوان تعدادی زن، مثل مادرهایمان، موضعی در برابرشان اتخاذ کنیم. ما آدم های نصفه و نیمه ی رشد نکرده ای که بدون موضع داشتن می مردیم، ماه ها توی آن اتاق های تنگ با این خانم ها زندگی می کردیم و غریزه مان، آن ها را هم مثل درز پاچه ی شلوارمان پاره می کرد تا فرقی بکنند.
چند وقت پیش با ماشین از خیابان خودمان می گذشتم. یکیشان را دیدم. یک سالی معلم زبانمان بود و مطمئنم از همان مدرسه ی سابق من بیرون آمده بود. پوشه هایش را گرفته بود جلوی سینه اش و سرش را انداخته بود پایین تا سوز به صورتش نزند. تند و تند می رفت. یک لحظه سرش را کج کرد تا به خیابان نگاهی بیندازد و از آن رد شود. بعد از سال ها صورتش را می دیدم. صورتی که دیگر نمی توانست توی ذهنم با بقیه قاطی شود؛ زن میانسالی که از سر کار بر می گردد، سردش است اما خوشحال از اینکه در راه خانه اش است، حواسش به رد شدن ماشین ها هست و روز به روز لای همان مانتو و مقنعه ها و جلوی همان نیمکت ها – که من و همکلاسی هایم سالهاست فراموششان کرده ایم- پیرتر می شود.
دو مورد... در این دوازده سال مدرسه رفتن، دو معلم بودند که دلم بارها برایشان تنگ شده. آن هم بابت لحظه های انسانی پیش پا افتاده ای که به کمکشان توانستم آن هارا بفهمم. توانستم به آنها فکر کنم. دوستشان داشته باشم یا لا اقل بپذیرمشان.
اولی خانم ن. بود. معلم پنجم دبستانم. فکر می کنم آن زمان چهل و دو – سه ساله بود. موهایش سیاه سیاه بودند و زیر مقنعه اش پف دار و کج می ایستادند. دندان هایش سفید سفید بود. قد بلندی هم داشت. شق و رق راه می رفت و کفش هایش همیشه پاشنه داشتند. خیلی خوش اخلاق نبود. با من بود، اما با بقیه نه. نمی دانم چرا. یک جور عجیبی همدیگر را دوست داشتیم. هر چقدر فضولی می کردم ناراحت نمی شد. به من گفته بود شوهرش آلمان است. پرسیده بودم چرا نمی رود پیشش. می گفت :" من اونجا را دوست ندارم، اون اینجا رو." یک بار مریض شد و رفتم خانه اش. تنها زندگی می کرد. کتابخانه اش را نشانم داد. می گفت:" کتاب پونصد صفحه ای رو با یه دست می گیرم جلوم، با شستم ورق می زنم. چند ساعت!" بچه هم نداشت. حالا می فهمم که هیچ کس را نداشت. یک بار سر کلاس یواشکی گفتم:" خانوم، شما چه خواننده ای رو دوس دارین؟"
همانطور که رو به پنجره ایستاده بود و با دستهای به پشت قفل شده، بلوار دریا را نگاه می کرد ، خندید و جوری که هیچکس دیگر نشنود گفت :"ستار."
بعدی هم خانم ن. بود. یک ن. دیگر. معلم ادبیات دوم دبیرستان. پوست روشنی داشت . صورتش شکل مردها بود. دستهایش هم خیلی بزرگ بودند. من و دوست شماره ی دو و سه (از داستان "قهرمان") بهش می گفتیم "ن. کمانگیر". چون دو کلمه که درس می داد یاد شاهنامه می افتاد و صحنه های آن را نه تنها تعریف، که بازی می کرد. گرم که می شد همه ی ما را یادش می رفت. به جای آرش، چنان تیر را روی کمان می کشید که آسمان را توی چشمش می دیدیم. یک بار همین طور که زده بود به صحرای کربلا و وسط درس یاد خاطرات کودکیش افتاده بود و دست های بزرگش را توی هوا تکان می داد ، گفت:" نمی دونم حکمتش چی بود که من، بچگیم انقدر عاشق این روان نویس رنگیا بودم. پشت ویترینا وای میسادم، دو ساعت سه ساعت اینا رو نگا می کردم. حالا با این سن و سال، هنوز دلم می ره. از این بچه ها خودکار می گیرم دفترو امضا کنم... می گن خانم قابل نداره. من هم بی تعارف می ذارم جیبم..." لبخندی آمد روی صورتش و رفت :" می رم خونه می چینمشون کنار هم... این همه خودکار و روان نویس... چهل تا، پنجاه تا. همه هم اینقدر یه گوشه خاک می خورن که خشک می شن. می گم فلانی، اینا امیال فرو کوفته س. گوش می دین؟ امیال فروکوفته. که سال ها تو دل تو بوده... شما ها از الان این چیزا رو بدونین."
به یاد ندارم هیچ کدام از همکلاسی های من، هرگز به امیال فروکوفته ی خانم ن. خندیده باشند. یا او را اذیت کرده باشند.
حیف از این همه روان نویس که بی خودی خشک می شوند.
اینکه چرا هنوز پستی که بشود اسمش را پست گذاشت به وبلاگ اضافه نشده دلایل زیادی دارد. یا دلایل کمی که برای اینجور تنبلی ها کفایت می کنند. به هر حال جاده در دست تعمیر است و پیش از اینکه انگ بدقولی به صاحبخانه بخورد، احتمالاً راه دوباره باز خواهد شد.
فعلاً برای خالی نبودن عریضه، از همه ی عزیزانی که لطف کرده به این وبلاگ لینک داده اند تقاضا می شود نام آن را در فهرست پیوندهایشان به Spotlightتغییر دهند.
در ضمن، تایید شدن نظراتتان به ناچار دیر به دیر اتفاق می افتد. حتماً می بخشید.
دعوت توکای مقدس بهانه ی خوبی شد برای اینکه غبار یک ماهه ی این خانه تکانده شود. پیوندهای وبلاگهایمان، و تعریف ما از آنها.
گروه تئاتر پرچین- کار این سایت خبر رسانی فعالیت های گروه پرچین است که احتمال دارد من از همکارانشان باشم! متاسفانه به روز رسانی آن منوط به فعالیت های گروه است. تا آن روز این آقای پرچینی بی کار می نشیند، اما وقتی اجرا در کار است حسابی به زحمت می افتد. نه اینکه مطالبش را بخوانندها، ازش بلیط می خواهند.
نیک آهنگ کوثر- شاید تا به حال کسی متوجه این نکته نشده باشد که من عاشق کارتون هستم. وقتی هم با خودم قرار وبلاگ نویسی گذاشتم، در همان روزهای سوت و کور اول که آدم باید مدام بگردد تا وبلاگهای متناسب با روحیاتش را پیدا کند، تا کسانی را داشته باشد برای دعوت کردن به نوشته هایش، من بی اختیار دائم سر از وبلاگ کارتونیست ها در می آوردم.
شاید وبلاگ نیک آهنگ را نشود فقط "وبلاگ یک کارتونیست" نامید، و احتمالاً نامی که خودش برای صفحه اش انتخاب کرده گزینه ی بهتریست. اما من باز هم به آن آدمک روزنامه به سری که گهگاه پیدایش می شود سر میزنم. فقط دوست داشتم که او غیر از شخصیتهایی که همیشه اطرافشان می پلکد، آشناهای دیگری هم داشته باشد. اما هر کس برای کارش فکری دارد. آن آدمک هم با آن کلاه روزنامه ای... تصمیمش را گرفته است.
توکای مقدس- فرض کنید کارتونیست بسیار قابلی وبلاگی داشته باشد که به روز رسانی آن هر دو یا سه روز یک بار اتفاق بیفتد. موضوع نوشته هایش نود و هشت درصد اوقات جذاب و بدیع باشد و لحن نوشته هایش همیشه غیر قابل پیش بینی. طنزش هم قوی باشد. حرف حساب هم بزند.طوری که احساس کنی با جمله هایش هم می تواند کارتون بسازد.
حالا من را فرض کنید که مخاطب پیگیر وبلاگ ایشان نباشم. مگر عقلم کم است؟
بر ید باد صبا- قلم این عزیز دل خواهر رحم سرش نمی شود. آنقدر احساساتی است که جگر آدم آتش می گیرد. اما راست گوست. چون کلمه ها فقط و فقط از دلش بیرون می آیند. همین نکته هم یکی به دو کردن با او را کمی سخت می کند. اما ارزشش را دارد که حرفهایش را بخوانی و گوش بدهی. چه وقتی غمگین می نویسد چه وقتی خوش است.اختلاف نظر داشتن با او هم، در کمال سلامت اتفاق می افتد. سلامت، این صفت کمیاب و عزیز.
میانبرهای سی ثانیه ای- نمی دانم از کجا پیدایش کردم. اما همان بار اول تمام آرشیوش را خواندم. تعداد دفعاتی که از سر لذت آه از نهادم برآمد، بیش از لحظاتی بود که از سر سطری بی تفاوت گذشتم. از نظرات خوب صاحبش هم کماکان برخوردارم که بسیار خوشایند است.
سینمای ما- این وب سایت مدت هاست که مرا از خرید روزنامه های سینمایی یا مرتبط بی نیاز کرده. منابعش موثقند، خبر رسانی اش به موقع، نقدها و حواشی اش جالب. مهم تر از هر چیز این است که مردم می توانند برای مطالب کامنت بگذارند.
فیلدوست- کنجکاوی بر انگیز و عجیب غریب. هیجان خواندن این سطرها "ممتد" بود. چون هرگز نمی شد دانست جمله ی بعدی در چه ژانری اتفاق می افتد! حیف که مدتهاست خاک می خورد.
ایستاده در رنگین کمان- نیلی آدم حسابی است. آدم حسابی به آن معنی که من بلدم، و آنقدری که می شود کسی را از پشت این مانیتورها شناخت. بی ادعا، با صفا، صاحب فکر، صاحب روش. یک دختر واقعی... با هوش و نکته سنجی زیاد.
Life goes on in Tehran- قبلاً یک پست را به معرفی این سایت اختصاص داده ام. هر ماه این دوست چیزهایی که خوب می شناسم را به من بهتر معرفی می کند. عجب!
امیر مهدی حقیقت- ترجمه هایش را خیلی دوست دارم. فاصله ی لحن میان زبان غریبه با فارسی را به حد اقل می رساند. و مهم تر اینکه در ترجمه خوش سلیقه است. سایتش هم به شکل کاملاً حرفه ای به معرفی کتاب هایش می پردازد و مقاله های خودش در رابطه با ادبیات.
بابونه- اولین وبلاگی که همیشه می خواندمش. عاشق نثرش هستم و حیفم می آید از این دیر به دیر نو شدنش.
چپ کوک- سر زدن به چپ کوک همیشه همراه با کشیدن نفسی عمیق است برای روبرو شدن با حرفهای جدی. دانستن آن چه هر از گاهی سر کلاس نوشتار خلاق – که چپ کوک معلم آن است- پیش می آید، در کنار تحلیل جامعه شناختی مربوط به آنها برای من خیلی جذاب است. همینطور این نکته که بعد از خواندن مطالبش آدم خودش را وادار می کند نظری در آن رابطه داشته باشد و به موضع خودش فکر کند. به این می گویند یک وبلاگ مفید.
سرزمین مادری- "بمب ها از آسمان ریختند روی خانه ی همسایه. تو از روی ایوان پرت شدی و مردی." این جمله ی اول رمان "انگار گفته بودی لیلی" است. کتابی که هیچ وقت لحظه هایش را از یاد نبرده ام. حتی اگر سلیقه ام از سال هفتاد و نه تا حالا خیلی عوض شده باشد. توی وبلاگ ساده و خلوت "سرزمین مادری" می شود مشتاقانه دنبال آن لحظه ها گشت. حتی اگر از سرراستی و سادگی آن سال ها در آمده باشند و روز به روز لحن پیچیده تر و رنگارنگ تری به خود بگیرند.
(دو سه هفته بعد از نوشتن این پست فهمیدم که وبلاگ سرزمین مادری٬ متعلق به نویسنده ی کتاب "انگار گفته بودی لیلی" نیست... در نتیجه امروز تعریف درست تری که می توانم از آن ارائه دهم این است که این شاملو توانست مرا یاد "آن" شاملو بیندازد. نه آن شاملویی که احمد است٬ آن که سپیده است٬ ولی یک سپیده ی شاملوی دیگر است!)
چپریات- همان داستان حرف حساب و طنز، به علاوه ی سابقه ی "هفت" خوانی، باعث شد از پیدا کردن این وبلاگ خیلی خوشحال شوم.
هفت و نیم- سال ها پیش، مجید اسلامی -در کنار محمد رحمانیان- اولین کسی بود که برای خواندن نوشته های من و نظر دادن درباره ی آنها وقت گذاشت. دلم می خواهد حالا که این فضا، به دور از رودربایستی و زحمت و سختی های دیگر، راحت تر اجازه ی تبادل نظر می دهد، این جریان کماکان ادامه داشته باشد. هفت و نیم حاوی نوشته هایی است که در صورت انتشار "هفت" جایشان آنجا بود.
لوچ خندان- فرهاد فروتنیان را پیش از خواندن مصاحبه ی چند سال پیشش در ماهنامه ی نام برده نمی شناختم. در آن شماره چندین کار از او چاپ شده بود. اکثراً با موضوع مهاجرت. بین آنها تصویری بود از مردی چمدان به دست که راهی را می رفت، اما جای پاهایش داشتند بر می گشتند. آن روز به یکی دو نفر از دوستانم گفتم مصاحبه را بخوانند. حالا می گویم وبلاگش را بخوانند.
چه خوب که این پست را نوشتم. بین آشناها، بودند کسانی که پیشنهاد لینک رد و بدل کردن می دادند و من –با توجه به جذابیت وبلاگهایشان- نمی دانستم چرا از زیر بار لینک دادن در می روم. حالا می دانم. چون اگر آن لینکها داده شده بود، من توضیحی برایشان نداشتم، و در این دعوت شرکت نمی کردم.
بنده هم همه ی عزیزان بالا را به این بازی دعوت می کنم.
با سلام
بنده ی حقیر صمیمانه و مخلصانه به اطلاع می رساند که زین پس، آن دسته از کامنت هایی که حاوی کلمات و عبارات زیر باشند، بدون هیچ دلیل منطقی، و فقط از روی سلیقه ی نگارنده، سانسور خواهند شد.
بازی - فیلم - 15 ساله - جشنواره - علیدوستی - [ گل] - پدر - مانیفست - مصاحبه - شما واقعا... - کنعان - وبلاگ جالب - سینمای ایران - نقش - چهارشنبه سوری - دوستت داریم – فکر کردی کی هستی - تئاتر – طرفدار - سرخپوشان دلوارافزار - شهر زیبا - هنرپیشه - نوشته هایت مثل بازیهایت.
به این ها اضافه کنید کامنت هایی را که در آن ها سوالاتی پرسیده می شوند که ربطی به پست ها ندارند و شبیه مصاحبه هستند.
و: کامنت های بانمکی که به شوخی، تقلب کرده و معادل واژه های بالا را به کار خواهند برد.
"هر کس به من به چشم انسانی مثل خودش نگاه نمود، مرا تا ابد بنده ی خودش کرده است."
نویسنده ی متفرعن و بی ادب و "خود گیر" وبلاگ
از بی جنبه ها در فرصت دیگری پذیرایی خواهد شد.
در پایان از اینکه تا به امروز شعار آزادی بیان و فروتنی و از این جور چیزها داده ام، صادقانه عذر خواهی می کنم. انسان جایز الخطاست، و من دیگر طرفدار "دموکراسی به هر قیمت" نیستم. امیدوارم هیچ عزیزی از من نرنجد. و امیدوارم صراحتم باعث "نامهربان شدن شما با وبلاگ من" نشود . (منبع: کاسنی)
و باز هم امیدوارم خود را با این کارها از نظرات کارساز و صمیمانه و دلسوزانه ی بی شماری که تا به حال دریافت کرده ام محروم نکرده باشم.
من حرف دلم را زدم و راحت شدم.
روی فرش پتو انداخته بودیم. سه تایی دراز به دراز افتاده بودیم رو به تلویزیون، پاهامان را هم، کنار هم گذاشته بودیم بالا روی میز زیرش. فیلم عاشقانه نگاه می کردیم. یک دیس ته چین مرغ خورده بودیم و تا پلکهامان می خواست بیفتد روی هم، وول خوردن دوست شماره ی یک چرتمان را پاره می کرد. ده روزی می شد که چشمش را لیزیک ( یا لازیک؟) کرده بود و قرنیه اش غافلگیر شده بود و بهش گفته بودند مدتی طول می کشد تا خودش را وفق دهد. یک روز تار می دید، یک روز نمی دید، یک روز دور اشیا سایه می دید و یک روز هر چیزی را دو تا می دید. حالا هم هی جا به جا می شد تا زاویه ی دید بهتری پیدا کند. یک بار هم قطره ریخت توی چشمش. من و دوست شماره ی دو هم غرق در دنیای قشنگ آرتیسته شده بودیم، با موانع و ناملایمات حسرت بر انگیز زندگیش.
آرتیسته چشمهاش قشنگ بود و خنده اش قشنگ تر. حرفهای بامزه می زد. عشقش زیاد بود. دلش که می شکست و اخم می کرد دوست داشتنی تر هم می شد. گریه اش که دیگر هیچ. قوی بود. تلاش می کرد. و با اینکه خوب می دانستیم سرانجام خوبی در انتظارش است، شکست که می خورد نگرانش می شدیم و آخرش که قهرمانانه بر مشکلات پیروز شد کیف کردیم. فیلم که تمام شد به هم نگاه کردیم و آه از نهادِ دخترانه مان بر آمد. دوست شماره ی دو چای ریخت و وقتی برگشت، فیلم دیگری از همان آرتیسته را گذاشتیم توی دستگاه.
بلند بلند بهش می گفتیم الآن این را بگو...خاک بر سرت! ... الهی بمیرم... آخی... الآن برو دنبالش... نامه ی روی میز را بخوان!... احمق، اینوری رفت... . به ناخن های لاک زده ی دوست شماره ی دو نگاه می کردم و شست پایش که نا خود آگاه وقتی هیجان زده می شد جم می خورد. از آن بعد از ظهرهای ابری تاریک بود و کتری روی شعله ی گاز صدا می داد و دلم گرفته بود.
هوس "هَپی اِند" کرده بودم. هپی اند واقعی. دلم می خواست درِ آپارتمان دوستم ناگهان با صدای بلندی باز شود و آرتیسته که زیر باران تا اینجا دویده بود با موهای آب چکان بپرد تو، نفس نفس زنان بگوید: منو ببخش. دلم می خواست بعد از سالها انتظار و تنهایی، در حال شخم زدن مزرعه ای، ناگهان ببینم کسی که مدت ها بود فکر می کردم کشته شده دارد از دور می آید. دلم می خواست آدم بدی که حقم را خورده بود به سزای اعمالش برسد. دلم می خواست بروم روی پشت بام و خودم را پرت کنم پایین، اما در آخرین لحظه آرتیسته مچ دستم را بگیرد، توی چشمهایم نگاه کند و بگوید: تو بپری، من هم می پرم. دوست داشتم خودم را بیندازم جلوی گلوله ای که به سمت محبوبم شلیک شده. دوست داشتم صبح روز بعد از جنگ و خونریزی، آفتاب که می زند نوزاد تازه به دنیا آمده ام لبخند بزند. طلسمی بشکند. حق بر باطل پیروز شود. قهرمانی... معجزه ای... اتفاق خوبی بیفتد که تا این لحظه قرار نبوده بیفتد.
" اینو. خوابش برد."
دوست شماره ی دو بود که با همان پای لاک زده اش لگدی به کمرم زد. فیلم دوم تمام شده بود. مجبورم کردند اینبار من چای بریزم. بلند شدم و کتری را از نو پر کردم و رفتم دم پنجره ی کوچک آشپزخانه. ترافیک سنگین بود و توی بزرگراه ماشین ها چسبیده بودند به هم. رگبار زده بود. افسر بیچاره ای، مثل لکه ی سفید ریزی لای ماشین ها گم و پیدا می شد. مردم توی هم گیر کرده بودند و بوق می زدند و معلوم بود هر ماشینی٬ یک کپسول ناسزای فشرده شده است.
"چه باروونی گرفت."
"بهاره دیگه... الان قطع می شه."
شماره ی یک و شماره ی دو آمده بودند ایستاده بودند پشت سرم. شماره ی دو گفت:" اِ . برفه انگار."
گفتم:" نه بابا. به نظرت می آد."
شماره ی یک گفت:" کو؟"
"اوناهاش... برفه به خدا."
گفتم:" پس باد زده، داره از رو کوه می آد."
شماره ی دو گفت:" می گه به نظرت می آد! اونجارو ببین."
شماره ی یک گفت:" کجا رو نگا کنم؟"
"وا. چه می دونم؟ بیلبورد سیاهه رو ببین. جلوش دونه ها سفیدن."
"می بینم."
گفتم:" شاید تگرگه. هوا گرمه آخه."
دوست شماره ی یک گفت:" باورم نمی شه."
دوست شماره ی دو گفت:" آره. احتمالاً تگرگه. سوخت این کتری."
دوست شماره ی یک گفت: "دارم می بینم."
بر گشت نگاهم کرد:" دارم می بینم. باورم نمی شه...به خدا دارم دونه هاشو می بینم!"
پرید بغلم. غش غش خندید. دوست شماره ی دو رفت سراغ استکان ها. غرغر کرد و قوری را برداشت.
دوست شماره ی یک دوباره رو کرد به پنجره. موهای نرمش را برد پشت گوشهاش.گفت :" افسره رو می بینی؟"
گفتم:"بعله."
دستش را کرد توی کیفش تا باز آن دوربین کذایی را بیاورد بیرون. اما یادش رفت دنبال چه می گردد. کیف را گذاشت زمین. استکان چایش را دادم دستش. توی چشمهاش آرتیست سفید پوشی، زیر باران بین ماشین ها می دوید.
توی آن عکس تو تاریکی
لاغر تر از حالا
چین های دور چشمت پیدا نیست
جمعیتی دورت را گرفته، با خودشان می برندت انگار
پشتت به عکس است، و موهایت
خیلی سیاه تر از حالا…
به گمانم از یخ کردن دستم بود که شناختمت.
چند روز پیش رفته بودیم تجریش. بازار شلوغ بود و هوا خوب بود و شب عید بود و همان بوهای معروف می آمد و همه ی آن چیزهایی که فروغ فرخزاد گفته. ماهی فروش ها سرحال بودند و عطار و بقال خوش اخلاق و میوه فروش بلند تر داد می زد و سبزه و سنبل غوغا می کرد. باد سردی می آمد اما آفتاب چشم را می زد و کوهها حسابی معلوم بودند.
یک عالمه خرید کرده بودیم و سرخوش از اینهمه تحول راه افتادیم به سمت ماشین که سر کوه پارکش کرده بودیم. مادرِ دوستم آرام تر از ما می آمد و دوست تازه از سفر برگشته ام مدام از در و دیوار عکس می گرفت. عادت کرده. عید که می شود می آید ایران، می رود تجریش از مردم عکس می گیرد.
کنار میدان، روبروی فروشگاه کفش ملی، یک چادر موقت برزنتی برپا بود و بر فرازش پارچه ای پر پر می زد که روی آن نوشته شده بود: طرح استقبال از بهار.
دوستم را صدا زدم. همین چند روز پیش با دیدن بیلبوردی با همین جمله یک ساعت توی ماشین خندیده بودیم. بی خودی.
سرک کشیدیم توی چادر. میزی آنجا بود و یکی دو صندلی پلاستیکی. زنی با مانتو و مقنعه ی مشکی نشسته بود روی یکی از صندلی ها و ما را نگاه می کرد. شاید هم پشت سر ما را نگاه می کرد. شبیه کسی نبود که توی آن چادر مسئول چیزی باشد. شبیه کسی بود که منتظر اتوبوس بوده و پاهایش درد گرفته، یا از دیر کردن شوهر سر به هوایش ذله است و نشسته خستگی در کند. این پا و آن پا کردیم و پرسیدیم:" ببخشید، طرح استقبال از بهار یعنی چی؟"
بدون اینکه صورتش تکانی بخورد گفت:" ما پایگاه هستیم."
من و دوستم بی حرکت به او چشم دوختیم و چند بار پلک زدیم.
گفت:" بچه ها می آیند اینجا، نقاشی می کشند، جایزه می گیرند، می روند."
چند بار به زن، میز سفید، و زمین خاکی چادر نگاه کردیم. دوستم دوربینش را در آورد. بعد یک کمی فکر کرد، و دوباره آن را گذاشت توی کیفش.
وقتی به ماشین رسیدیم، نفسمان از سر بالایی و خنده بریده بود و محکم دلمان را گرفته بودیم و جلوی اشکهایمان را نمی توانستیم بگیریم. به این خاطر که زنی که پایگاه بود و از مستقبلین بهار بود و این کار را با نقاشی های نکشیده ی بچه های غیبی می کرد و به آنها جایزه نمی داد، به خودش یک نفر می گفت:"ما".
اشکهایمان را که پاک کردیم مادر دوستم را دیدیم که بدون اینکه متوجه من و او و ماشین بشود دارد سر از دربند در می آورد.
عنوان از شعر "آن روزها " - فروغ فرخزاد
صورتش خیلی خوشگل بود. زیر چشمهایش پف داشت و لبهایش خیلی کوچک بودند و موهای کوتاهش لخت و پوستش سفید و صاف. زن کپلی بود. دستهای مهربانش با آن انگشتهای کوچک و باوقار و زنانه، جوری فنجان قهوه را سبک و نرم بین زمین و هوا نگه می داشت، که آرزو می کردی کاش جای آن فنجان بودی. فنجان انگار رام می شد توی دستش. انگار خوابش می برد. وقتی بالاخره به حرف می آمد، وقتی چیزی می دید توی فالت، ابروهایش معصومانه اخم می کردند و صدایش آنقدر آرام و مادرانه برایت از رازها می گفت که عشق می کردی اگر آینده ی غریبه ات همین حالا توی دست های او باشد.
اسمش رویا بود.
دوست عمه ام بود و فال مامان ها را می گرفت. باباها را هم. بچه بودیم. اما نه آنقدر بچه که نفهمیم این حرف ها را. آخر شب که نوبت فال گرفتنشان می شد ما هم دلمان می خواست همان دور و برها بنشینیم، مبادا که مادر و پدرمان رازی داشته باشند که ما ندانیم. مبادا نفهمیم کی سفر در پیش داریم و کی پول دست آنها می رسد. که بچه هایشان که ماها بودیم چکاره می شوند و ته دلمان – ما که دختر بودیم- دلمان می خواست به مادرهایمان بگوید که کی شوهر می کنیم و ما بشنویم.
پایش را می انداخت روی پایش و من که کنار دختر عمه ام و دخترِ او و دختر یکی دیگر نشسته بودم روی فرش، خیره می شدم به مچ سفید و نرم پایش که از زیر دامنش آمده بود بیرون. به کفش ظریفش که پاشنه اش باریک بود... هر از گاهی سرش را می آورد بالا و از بین برادرهایمان که طرف دیگر خانه موی هم را می کشیدند، پسر خودش را سرزنش می کرد که کوچکتر از همه بود، و ما دخترها، روی فرش جا به جا می شدیم... چشم غره می رفتیم به برادرها، رو به او می کردیم، خوشحال از اینکه بچه های خوبی هستیم و مؤدبیم و پیش مامان ها نشسته ایم و او از ما راضی است.
رویا، که سالها بود او را ندیده بودم، دی ماه امسال دختر بیست و سه ساله اش را از دست داد. بر اثر بیماری عجیبی شبیه به سرطان، که نمی دانم چه بود و دانستنش هم زیاد فرقی به حال کسی نکرد. گویا نوروزی که در پیش است، به اصطلاح می شود "عید اول" او. عید اول او بدون دخترش.
روزی که رفتیم دیدنش، و محکم بغلش کردم، و محکم بغلم کرد... طولانی و ساکت، یادم آمد آرزویم را برای بغل کردنش. بغلش دقیقاً همانطوری بود که آن روزها فکر می کردم. درست فکر کرده بودم. جادار و گرم و مهربان بود و اینبار پر از درد و بیش از آن، با ذره ذره ی وجودش، مادر.
من یک بنفشه ی افریقایی دارم. چاق و چله و سرحال. دوستانم همه می دانند چقدر عاشقشم. سال پیش یک برگش را چیدم و سبز کردم و روی چشمم از نوزادش نگه داری کردم و حالا، او برای خودش صاحب گلدان کوچکیست و ده تا برگ دارد زیر سایه ی مادر قد بلندش. بنفشه ام – از وقتی گذاشتمشان کنار هم انگار- به چنان سرعتی رشد می کند و فربه می شود که جا می مانم از عوض کردن به موقع گلدانش.
دل نگرانی خنده دار هر روزه ام، گل دادن این دوتاست. بزرگه که آنقدر برگ داده که نور به غنچه هایش نمی رسد. هر چه خلوتش می کنم مبارزه می کند و بیشتر برگ می دهد. امیدم به کوچکه است.
اما هر روز، بالای سرش که می روم و دست به برگهایش می زنم که خشک نباشد، یاد رویا می افتم. اصلاً هر وقت کنار هم می بینمشان یاد رویا می افتم.
نمی دانم. رویا تنها مادر داغداری نیست که می شناسم... شاید اولین مادر داغداری است که می دانم چه می گذرد توی دلش. شاید این را هم نمی دانم.
اما ته دلم، هر بار نگران گلدان کوچکم هستم و انگشتهای سبزش را آرام توی دستم می گیرم... هر بار به خودم می گویم این کوچولو برایش زود است که بهار امسال گل بدهد و باید منتظر شوم تا –احتمالاً- شهریور، یک جای دلم بد دردی می گیرد از فکر روزهای اسفند زده ی مادری که خوب به یادش دارم.
من مادر نیستم. اما صبح ها، نگران نگاه می کنم هره ی پنجره را، چشم انتظار، که گلدانی که بانی اش بوده ام گل بدهد، غنچه ی بنفش کوچکی، فقط برای رویا.
باید سه سال پیش بوده باشد. سه سال پیش، سر سیاه زمستان. بد مرضی گرفته بودم. لوزه هایم چرک کرده بود و به قول مادر بزرگم "نه اینجور!". هر کدامشان شده بودند قد یک گردو. یک گردوی نشکسته.
پنی سیلین تجویز شده بود. پنج تا، روزی یکی. زدم. بدتر شد. رفتیم پیش پزشک دیگری. متخصص. گفت اوضاع خیلی خراب است. باید عملش کنی. نمی شد. دو هفته بعد سفر داشتم و باید می رفتم روی صحنه و دکتر می گفت تا آن موقع نمی توانی روی حنجره ات حساب کنی. قرار شد پنی سیلین ها ادامه پیدا کند. روزی دو تا، به مدت یک هفته. فقط می شد منتظر ماند و دید چه پیش می آید.
غذا نمی خوردم، چون رد شدن هر چیزی از راه گلو به شدت دردناک بود. حرف نمی زدم زیاد. بوی گندی پیچیده بود توی کله ام. بوی بد چرک. ساعت نه صبح می رفتم درمانگاه یک خیابان آن طرف تر، پنی سیلینم را می زدم. بر می گشتم خانه. سرم را یک جوری گرم می کردم که حواسم را از نگرانی هایم پرت کنم و از این حال بد. نمی توانستم. آینه را بر می داشتم و می رفتم جلوی پنجره. گلویم را نگاه می کردم. هیچ تغییری در کار نبود. هیچ بهبودی. نُهِ شب، دوباره می رفتم درمانگاه. عصبانی بر می گشتم. نفس عمیق می کشیدم. هیچ.
تا اینکه یک شب با وحشت پریدم از خواب. مدت ها بود این شکلی نصفه شب مادرم را صدا نزده بودم. دوید توی اتاق. گفتم نمی توانم نفس بکشم. دراز که می کشیدم لوزه ها از فرط ورمی که کرده بودند می چسبیدند به هم . سرم گیج می رفت از عصبانیت. گرسنه بودم، خیلی. نفسم بالا نمی آمد. می خواستم بخوابم، نمی شد. مادرم نگاهم می کرد و کاری از دستش بر نمی آمد. دو هفته ی دیگر اجرا داشتم. از سرما متنفر بودم و برف قطع نمی شد. زدم زیر گریه.
فردا صبح پدرم تا درمانگاه همراهم آمد. برف تازه قطع شده بود و احتمالاً تعطیل کرده بود کار و زندگی مردم را. آرام می راندیم روی آسفالتی که برف ها روی آن هنوز لیز و تازه بودند. مردم جا به جا ماشین ها را زده بودند کنار، پیاده شده بودند و به هم برف پرت می کردند. دوستشان نداشتم چون می خندیدند و پشتشان از برفی که توی یقه ی هم می کردند یخ می کرد. ماشین ها لیز می خوردند و راننده ها... خوشحال از این روز عجیب، به هم فحش نمی دادند و کسی عجله نداشت. روز قشنگی بود و همه یک نفر بودند و من یک نفر دیگر.
رادیو پیام حرف های قشنگ می زد. ترانه ای پخش می شد. پدرم گفت:" خدا بیامرزدش" نمی شناختمش. زمستون، تن عریون باغچه زیر بارون.
قیافه ی آن دو موجود زشت که راه حلقم را بسته بودند، هنوز خیلی خوب یادم هست.
چند هفته پیش، شب، دیر وقت، سوار ماشین شدم تا برگردم خانه. برف می آمد. ریز و تند تند. بزرگراه کش می آمد انگار و سکوتی که توی ماشین بود و پایی که نمی توانستم آنطور که می خواهم روی گاز فشارش بدهم، منگم کرده بود.
یاد لوزه های چرکی ام افتادم، که باید مال سه سال پیش بوده باشند. دو تا دایره ی سیاهِ بزرگ. سفت مثل سنگ. با لکه های سفید. سمج. به همان کوچکی، و تحملشان آنقدر سخت.
رد چرخ ماشینی که نمی دانم چه مدت پیش از من از آنجا گذشته بود را گرفته بودم و می رفتم. لوزه ها از جلوی چشمم نمی رفتند کنار. بزرگ می شدند. احساس می کردم توی حلقم هستند، توی ریه هام، توی قلبم. احساس می کردم تمام وجودم سیاه شده و سفت. تمام غصه هایم همان بوی بد را می داد. صدای ترانه ی آن روز برفی را می شنیدم از دور. درختا با پاهای برهنه زیر بارون... دانه های برف زیر نور تیر چراغ های حاشیه ی بزرگراه تار می شدند. پشت اشکی که جمع شده بود توی چشمم کج و معوج.
حالم خوش نبود اصلاً. مدت ها بود که خوش نبود. دارویی اثر نمی کرد روی مرضی که داشتم. منتظر فردا بودم و همان قدر هم می ترسیدم که فردایی در کار باشد... کسی نمی خندید توی خیابان و کسی توی دل من خندیدن را از یاد برده بود. پدرم روی صندلی کناری ننشسته بود و ترانه ای... در کار نبود ترانه ای.
همان شب نوشته بودم این پست را. همان شب هم اشتباهی پاک شده بود. چه می شد کرد؟ پنی سیلین هم وقتی نمی خواست اثر نمی کرد . ناتوانی تجربه ی عجیبی ست. عجیب است حتی اگر بدانی پایانی هم دارد. چون دانستنش هیچ وقت دردی را دوا نکرده. می دانم.
اما هیجانی که دارم، امروز، بابت یاد آوری یک لحظه است.
لحظه ی سرفه. لحظه ی سرفه ای که به یکباره شروع شد، شب قبل از سفر.
باور نکردنی و بی رحم بود و طولانی. و ناگهان تمام کرد همه ی کابوس را.
امروز. از پنجره نگاه کردم به اتوبانی که ماشین هایش سرعت گرفته اند، این آخر سالی. و درست مثل لحظه ی بعد از سرفه، چشمهایم خیس بود ، شقیقه هایم سرخ، جای زخم کهنه ای توی گلو داشتم ، اما راه نفسی... باز.
چه خوب که اسفند است.