تبليغاتX
spotlight

 

 

 

 

 آستین مانتوهای یک رنگمان را بالا می زدیم. شلوارهایمان را می بردیم می دادیم مادر هایمان تنگ کنند، روز بعدش هم پشت نیمکت ها درز پاچه های شلوار را جر می دادیم. در حد یکی دو سانت، که روی کفش معلوم باشد. سر کلاس، آدامسی را که توی روی معلم نمی شد جوید، دو ساعت گوشه ی لپمان قایم می کردیم. خطرناک ترین چیزها توی کیف هایمان پیدا می شد؛ دفتر خاطرات، شماره تلفن پسرها، عکس تولد دخترخاله ی بزرگترمان، بند و موچین... چیزهایی که هیچوقت توی مدرسه به دردمان نمی خورد و راه به راه ازمان می گرفتندشان، اما به کوله پشتی مان وزن دیگری می داد که با سرویس سوار نشدن و پیاده توی خیابان راه افتادن جور در می آمد. با ترکیب زیر ابروی پرپشت و ماتیک یواشکی. با صورت چرک بلوغ و آن دماغ بزرگش.

دوست نداشتن معلم ها هم تصمیمی بود مثل بقیه ی تصمیم ها. آزار دادنشان، مسخره کردنشان، سر کار گذاشتنشان. این ها هم مثل بقیه ی کارهای بد، از صاحبان آن دماغ ها بر می آمد. باید هم بر می آمد. مزاحمت ایجاد کردن در هر شکلش، از قوانین بی برو برگرد بلوغ است.

در طول دوازده سال تحصیلی، بارها مدرسه عوض کرده ام و حساب و کتاب اینکه تا به امروز چند صد معلم را تجربه کرده ام از دستم در رفته. عجیب اینکه اسم هایشان یادم هست. اما تصویری که از آنها جلوی چشمم می آید یک سری مانتوی بلند و مقنعه گچیست، که یا سیاه بودند یا سورمه ای یا قهوه ای. این سیاه ها و سورمه ای ها و قهوه ای ها را کنار هم می چینم، اما صورتهایشان را با هم قاطی می کنم. صورت هایشان، صداهایشان، دستهایشان. واضح است که همگی وقتی وارد می شدند حضور و غیاب می کردند و درس می دادند.بعد درس می پرسیدند. یک وقت هایی امتحان می گرفتند. ریتمشان یکی بود. تذکر دادنشان یک شکل. لبخندشان و اخمشان. وقتی کرم می ریختیم، یا به روی خودشان نمی آوردند و حتی صدای نطقشان قطع نمی شد، یا جیغ می زدند. واکنش هایشان واریاسیون های دیگری نداشت. این همه زن، همه بین سنین بیست و پنج تا شصت، از این همه نقطه ی شهر، با این همه شاگرد مختلف، معلم درس های مختلف... همه "یک" جور بودند. انگار ماهیت وجودیشان به این لباس و این اتاق و این شغل محدود می شد. لا اقل به چشم ما. انگار اگر معجزه ای می شد و صبح روز بعد ساختمان مدرسه غیب می شد، آنها هم دیگر نبودند. هیچ جای دیگری نبودند.

حتماً عمدی در کار بود. حتماً تصمیم داشتند هیچ چیز از دنیای شخصی شان دست این موجودات وحشی، سنگ دل و خبیث نیفتد. یادم هست که اگر اسم بچه هایشان را می پرسیدیم نمی گفتند. وانمود می کردند خانواده هایشان وجود ندارند. از خودشان نظری بروز نمی دادند. ابراز سلیقه ای در کار نبود. همین هم باعث می شد سال ها هدیه هایی که روز معلم می گرفتند، یک سری ظرف کریستال عین هم باشد. هر سوألی می کردیم که ربطی به کتاب درسی نداشت، چشم می دوختند به تخته. محض تنوع یکیشان پیدا نمی شد که چشم بدوزد به ناخن هایش، یا به زمین، یا به چشم ماها. تخته. فقط تخته.

حالا که فکر می کنم، شاید همین بود که حرص ما را در می آورد. و  تحریکمان می کرد که اذیتشان کنیم. هم خودمان بخندیم، هم چیزی از آنها ببینیم؛ نگاهی، لحظه ای، حرفی که آن ها را از معلم زنگ قبلی و زنگ بعدیشان متمایز کند. بهشان خصلتی بدهد، رنگی بدهد که با آن بشناسیمشان. بتوانیم به عنوان تعدادی زن، مثل مادرهایمان، موضعی در برابرشان اتخاذ کنیم. ما آدم های نصفه و نیمه ی رشد نکرده ای که بدون موضع داشتن می مردیم، ماه ها توی آن اتاق های تنگ با این خانم ها زندگی می کردیم و غریزه مان، آن ها را هم مثل درز پاچه ی شلوارمان پاره می کرد تا فرقی بکنند.

چند وقت پیش با ماشین از خیابان خودمان می گذشتم. یکیشان را دیدم. یک سالی معلم زبانمان بود و مطمئنم از همان مدرسه ی سابق من بیرون آمده بود. پوشه هایش را گرفته بود جلوی سینه اش و سرش را انداخته بود پایین تا سوز به صورتش نزند. تند و تند می رفت. یک لحظه سرش را کج کرد تا به خیابان نگاهی بیندازد و از آن رد شود. بعد از سال ها صورتش را می دیدم. صورتی که دیگر نمی توانست توی ذهنم با بقیه قاطی شود؛ زن میانسالی که از سر کار بر می گردد، سردش است اما خوشحال از اینکه در راه خانه اش است، حواسش به رد شدن ماشین ها هست و روز به روز لای همان مانتو و مقنعه ها و جلوی همان نیمکت ها – که من و همکلاسی هایم سالهاست فراموششان کرده ایم- پیرتر می شود.

دو مورد... در این دوازده سال مدرسه رفتن، دو معلم بودند که دلم بارها برایشان تنگ شده. آن هم بابت لحظه های انسانی پیش پا افتاده ای که به کمکشان توانستم آن هارا بفهمم. توانستم به آنها  فکر کنم. دوستشان داشته باشم یا لا اقل بپذیرمشان.

اولی خانم ن. بود. معلم پنجم دبستانم. فکر می کنم آن زمان چهل و دو – سه ساله بود. موهایش سیاه سیاه بودند و زیر مقنعه اش پف دار و کج می ایستادند. دندان هایش سفید سفید بود. قد بلندی هم داشت. شق و رق راه می رفت و کفش هایش همیشه پاشنه داشتند. خیلی خوش اخلاق نبود. با من بود، اما با بقیه نه. نمی دانم چرا. یک جور عجیبی همدیگر را دوست داشتیم. هر چقدر فضولی می کردم ناراحت نمی شد. به من گفته بود شوهرش آلمان است. پرسیده بودم چرا نمی رود پیشش. می گفت :" من اونجا را دوست ندارم، اون اینجا رو." یک بار مریض شد و رفتم خانه اش. تنها زندگی می کرد. کتابخانه اش را نشانم داد. می گفت:" کتاب پونصد صفحه ای رو با یه دست می گیرم جلوم، با شستم ورق می زنم. چند ساعت!" بچه هم نداشت. حالا می فهمم که هیچ کس را نداشت. یک بار سر کلاس یواشکی گفتم:" خانوم، شما چه خواننده ای رو دوس دارین؟"

همانطور که رو به پنجره ایستاده بود و با دستهای به پشت قفل شده، بلوار دریا را نگاه می کرد ، خندید و جوری که هیچکس دیگر نشنود گفت :"ستار."

 

 

بعدی هم خانم ن. بود. یک ن. دیگر. معلم ادبیات دوم دبیرستان. پوست روشنی داشت . صورتش شکل مردها بود. دستهایش هم خیلی بزرگ بودند. من و دوست شماره ی دو و سه (از داستان "قهرمان") بهش می گفتیم "ن. کمانگیر". چون دو کلمه که درس می داد یاد شاهنامه می افتاد و صحنه های آن را نه تنها تعریف، که بازی می کرد. گرم که می شد همه ی ما را یادش می رفت. به جای آرش، چنان تیر را روی کمان می کشید که آسمان را توی چشمش می دیدیم. یک بار همین طور که زده بود به صحرای کربلا و وسط درس یاد خاطرات کودکیش افتاده بود و دست های بزرگش را توی هوا تکان می داد ، گفت:" نمی دونم حکمتش چی بود که من، بچگیم انقدر عاشق این روان نویس رنگیا بودم. پشت ویترینا وای میسادم، دو ساعت سه ساعت اینا رو نگا می کردم. حالا با این سن و سال، هنوز دلم می ره. از این بچه ها خودکار می گیرم دفترو امضا کنم... می گن خانم قابل نداره. من هم بی تعارف می ذارم جیبم..." لبخندی آمد روی صورتش و رفت :" می رم خونه می چینمشون کنار هم... این همه خودکار و روان نویس... چهل تا، پنجاه تا. همه هم اینقدر یه گوشه خاک می خورن که خشک می شن. می گم فلانی، اینا امیال فرو کوفته س. گوش می دین؟ امیال فروکوفته. که سال ها تو دل تو بوده... شما ها از الان این چیزا رو بدونین."

 

به یاد ندارم هیچ کدام از همکلاسی های من، هرگز به امیال فروکوفته ی خانم ن. خندیده باشند. یا او را اذیت کرده باشند.

حیف از این همه روان نویس که بی خودی خشک می شوند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 21:21  توسط ترانه علیدوستی  | 

با سلام، و عرض خجالت:

اینکه چرا هنوز پستی که بشود اسمش را پست گذاشت به وبلاگ اضافه نشده دلایل زیادی دارد. یا دلایل کمی که برای اینجور تنبلی ها کفایت می کنند. به هر حال جاده در دست تعمیر است و پیش از اینکه انگ بدقولی به صاحبخانه بخورد، احتمالاً راه دوباره باز خواهد شد.

فعلاً برای خالی نبودن عریضه، از همه ی عزیزانی که لطف کرده به این وبلاگ لینک داده اند تقاضا می شود نام آن را در فهرست پیوندهایشان به  Spotlightتغییر دهند.

در ضمن، تایید شدن نظراتتان به ناچار دیر به دیر اتفاق می افتد. حتماً می بخشید. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 12:53  توسط ترانه علیدوستی  | 

 

 

دعوت توکای مقدس بهانه ی خوبی شد برای اینکه غبار یک ماهه ی این خانه تکانده شود. پیوندهای وبلاگهایمان، و تعریف ما از آنها.

 

گروه تئاتر پرچین- کار این سایت خبر رسانی فعالیت های گروه پرچین است که احتمال دارد من از همکارانشان باشم! متاسفانه به روز رسانی آن منوط به فعالیت های گروه است. تا آن روز این آقای پرچینی بی کار می نشیند، اما وقتی اجرا در کار است حسابی به زحمت می افتد. نه اینکه مطالبش را بخوانندها، ازش بلیط می خواهند.

 

نیک آهنگ کوثر- شاید تا به حال کسی متوجه این نکته نشده باشد که من عاشق کارتون هستم. وقتی هم با خودم قرار وبلاگ نویسی گذاشتم، در همان روزهای سوت و کور اول که آدم باید مدام بگردد تا وبلاگهای متناسب با روحیاتش را پیدا کند، تا کسانی را داشته باشد برای دعوت کردن به نوشته هایش، من بی اختیار دائم سر از وبلاگ کارتونیست ها در می آوردم.

شاید وبلاگ نیک آهنگ را نشود فقط "وبلاگ یک کارتونیست" نامید، و احتمالاً نامی که خودش برای صفحه اش انتخاب کرده گزینه ی بهتریست. اما من باز هم به آن آدمک روزنامه به سری که گهگاه پیدایش می شود سر میزنم. فقط دوست داشتم که او غیر از  شخصیتهایی که همیشه اطرافشان می پلکد، آشناهای دیگری هم داشته باشد. اما هر کس برای کارش فکری دارد. آن آدمک هم با آن کلاه روزنامه ای... تصمیمش را گرفته است.

 

توکای مقدس-  فرض کنید کارتونیست بسیار قابلی وبلاگی داشته باشد که به روز رسانی آن هر دو یا سه روز یک بار اتفاق بیفتد. موضوع نوشته هایش نود و هشت درصد اوقات جذاب و بدیع باشد و لحن نوشته هایش همیشه غیر قابل پیش بینی. طنزش هم قوی باشد. حرف حساب هم بزند.طوری که احساس کنی با جمله هایش هم می تواند کارتون بسازد.

حالا من را فرض کنید که مخاطب پیگیر وبلاگ ایشان نباشم. مگر عقلم کم است؟

 

بر ید باد صبا-  قلم این عزیز دل خواهر رحم سرش نمی شود. آنقدر احساساتی است که جگر آدم آتش می گیرد. اما راست گوست. چون کلمه ها فقط و فقط از دلش بیرون می آیند. همین نکته هم یکی به دو کردن با او را کمی سخت می کند. اما ارزشش را دارد که حرفهایش را بخوانی و گوش بدهی. چه وقتی غمگین می نویسد چه وقتی خوش است.اختلاف نظر داشتن با او هم، در کمال سلامت اتفاق می افتد. سلامت، این صفت کمیاب و عزیز.

 

میانبرهای سی ثانیه ای- نمی دانم از کجا پیدایش کردم. اما همان بار اول تمام آرشیوش را خواندم. تعداد دفعاتی که از سر لذت آه از نهادم برآمد، بیش از لحظاتی بود که از سر سطری بی تفاوت گذشتم. از نظرات خوب صاحبش هم کماکان برخوردارم که بسیار خوشایند است.

 

سینمای ما- این وب سایت مدت هاست که مرا از خرید روزنامه های سینمایی یا مرتبط بی نیاز کرده. منابعش موثقند، خبر رسانی اش به موقع، نقدها و حواشی اش جالب. مهم تر از هر چیز این است که مردم می توانند برای مطالب کامنت بگذارند.

 

فیلدوست- کنجکاوی بر انگیز و عجیب غریب. هیجان خواندن این سطرها "ممتد" بود. چون هرگز نمی شد دانست جمله ی بعدی در چه ژانری اتفاق می افتد! حیف که مدتهاست خاک می خورد.

 

ایستاده در رنگین کمان- نیلی آدم حسابی است. آدم حسابی به آن معنی که من بلدم، و آنقدری که می شود کسی را از پشت این مانیتورها شناخت. بی ادعا، با صفا، صاحب فکر، صاحب روش. یک دختر واقعی... با هوش و نکته سنجی زیاد.

 

Life goes on in Tehran-  قبلاً یک پست را به معرفی این سایت اختصاص داده ام. هر ماه این دوست چیزهایی که خوب می شناسم را به من بهتر معرفی می کند. عجب!

 

امیر مهدی حقیقت- ترجمه هایش را خیلی دوست دارم. فاصله ی لحن میان زبان غریبه با فارسی را به حد اقل می رساند. و مهم تر اینکه در ترجمه خوش سلیقه است. سایتش هم به شکل کاملاً حرفه ای به معرفی کتاب هایش می پردازد و مقاله های خودش در رابطه با ادبیات.

 

بابونه- اولین وبلاگی که همیشه می خواندمش. عاشق نثرش هستم و حیفم می آید از این دیر به دیر نو شدنش.

 

چپ کوک-  سر زدن به چپ کوک همیشه همراه با کشیدن نفسی عمیق است برای روبرو شدن با حرفهای جدی. دانستن آن چه هر از گاهی سر کلاس نوشتار خلاق – که چپ کوک معلم آن است- پیش می آید، در کنار تحلیل جامعه شناختی مربوط به آنها برای من خیلی جذاب است. همینطور این نکته که بعد از خواندن مطالبش آدم خودش را وادار می کند نظری در آن رابطه داشته باشد و به موضع خودش فکر کند. به این می گویند یک وبلاگ مفید.

 

سرزمین مادری- "بمب ها از آسمان ریختند روی خانه ی همسایه. تو از روی ایوان پرت شدی و مردی." این جمله ی اول رمان "انگار گفته بودی لیلی" است. کتابی که هیچ وقت لحظه هایش را از یاد نبرده ام. حتی اگر سلیقه ام از سال هفتاد و نه تا حالا خیلی عوض شده باشد. توی وبلاگ ساده و خلوت "سرزمین مادری" می شود مشتاقانه دنبال آن لحظه ها گشت. حتی اگر از سرراستی و سادگی آن سال ها در آمده باشند و روز به روز لحن پیچیده تر و رنگارنگ تری به خود بگیرند.

(دو سه هفته بعد از نوشتن این پست فهمیدم که وبلاگ سرزمین مادری٬ متعلق به نویسنده ی کتاب "انگار گفته بودی لیلی" نیست... در نتیجه امروز تعریف درست تری که می توانم از آن ارائه دهم این است که این شاملو توانست مرا یاد "آن" شاملو بیندازد. نه آن شاملویی که احمد است٬ آن که سپیده است٬ ولی یک سپیده ی شاملوی دیگر است!)

 

چپریات-  همان داستان حرف حساب و طنز، به علاوه ی  سابقه ی "هفت" خوانی، باعث شد از پیدا کردن این وبلاگ خیلی خوشحال شوم.

 

هفت و نیم-  سال ها پیش، مجید اسلامی -در کنار محمد رحمانیان- اولین کسی بود که برای خواندن نوشته های من و نظر دادن درباره ی آنها وقت گذاشت. دلم می خواهد حالا که این فضا، به دور از رودربایستی و زحمت و سختی های دیگر، راحت تر اجازه ی تبادل نظر می دهد، این جریان کماکان ادامه داشته باشد. هفت و نیم حاوی نوشته هایی است که در صورت انتشار "هفت" جایشان آنجا بود.

 

لوچ خندان- فرهاد فروتنیان را پیش از خواندن مصاحبه ی چند سال پیشش در ماهنامه ی نام برده نمی شناختم. در آن شماره چندین کار از او چاپ شده بود. اکثراً با موضوع مهاجرت. بین آنها تصویری بود از مردی چمدان به دست که راهی را می رفت، اما جای پاهایش داشتند بر می گشتند. آن روز به یکی دو نفر از دوستانم گفتم مصاحبه را بخوانند. حالا می گویم وبلاگش را بخوانند.

 

 

چه خوب که این پست را نوشتم. بین آشناها، بودند کسانی که پیشنهاد لینک رد و بدل کردن می دادند و من –با توجه به جذابیت وبلاگهایشان- نمی دانستم چرا از زیر بار لینک دادن در می روم. حالا می دانم. چون اگر آن لینکها داده شده بود، من توضیحی برایشان نداشتم، و در این دعوت شرکت نمی کردم.

 

بنده هم همه ی عزیزان بالا را به این بازی دعوت می کنم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 15:32  توسط ترانه علیدوستی  |