من بدو بدوی روزهای آخرم. عجله لحظه های آخر، برای رسیدن به کارهایی که خود مسافر وقتشان را ندارد.
من خرت و پرتهایی هستم که نباید از قلم بیفتند. دو دست لباسی که خشکشویی مانده اند. سی دی نرم افزار های مختلف همراه با فونت فارسی. غیر از مدارک اصلی، یک دفترچه تلفن چاق و چله. چند بسته ی قرمز زعفرانم، و پسته هایی که با سلیقه کنار هم چیده شده اند. همان ها که سنگینند، اضافه بارند. همان ها که مسافر را کلافه می کنند.
من دیدارهای شتاب زده ی آخر آشناهای دور و نزدیکم. که پشت سر هم میایند و زود می روند که مزاحم نباشند. خداحافظی هایی که گاه از سر وظیفه اند و گاه سخت تر؛ با لبخند های کش آمده و آرزوی موفقیت.
من خانه تکانی آخرم. نگرانی این که چیزی جا نمانده باشد. گلدان هایی که باید از خانه بیرون برده شوند. یخچال و فریزری خالی هستم که در و پیکرش باز است تا یخ ها آب شوند و بشود آن را از برق کشید. آن چند لیوان نیم خورده ی چای هستم که گذاشته شده تا دم آخر شسته شود.
من یک یادگاری کوچکم. یادگاری کوچکی که کلی برایش فکر شده تا به درد بخور باشد. جاگیر نباشد. مسافر آن را بپسندد. و بداند دوستان خوبی دارد.
یک باک پر از بنزینم، در جاده فرودگاه. دبنال تابلوهایی که دیگر نیستند و راهی که ممکن است مرا گم کند، اما نمی کند. هیچوقت نکرده.
من یک دوربین عکاسی دیجیتالم که باتری اش تازه عوض شده، آماده ی ثبت کردن بهترین خاطره ها. بانمک ترین عکس ها. خنده دار ترین و گریه دار ترین اتفاق ها. تهدیدی برای هر کس که اشکش زودتر در بیاید.
من یک عکسم... عکس دختری که پشت شیشه ایستاده و از نگاه مسافری که قدم های آخرش را تند تر بر می دارد، کوچک و کوچک تر می شود.
من انتظار آن تماس اول هستم و با خبر شدن از سلامتی. انتظار همیشگی رسیدن یک ای میل. انتظار ابدی تعطیلات ژانویه، یا نوروز.
من، زندگی من، یکfolder است. حاوی folder های کوچکتر. با اسم های زیاد. سرشار از تولد و عید و تابستان و زمستان، کیش و تنکابن و لواسان و اصفهان، پروژه های مختلف، سال های مختلف، آدم های مختلف... مسافرهای مختلف.
من تمام آن چیزی هستم که جا می ماند؛ یک عکسم... یک عکس کوچک پرسنلی که ته یک کیف پول، یا لای کاغذ ها و پاکت های چند ساله ی توی کمد، هر روز کهنه تر می شود. یک فلاش بک. یک یاد آوری. یاد آوری این که همه چیر خوب است. این که پشت سر پل هایی وجود دارد و می شود با امید به راه پیش رو چشم دوخت. این که مسافر تنها نیست. گذشته ای دارد. بهانه ای برای دلتنگی های مرسوم... پرتره ای مهربان از دوستی که می خندد. دوست وفاداری که هر روز قدیمی تر می شود، و در انتظار ابدی اش پشت آن شیشه، ساکت و صبور، روز به روز لبخند زدن را بهتر می آموزد.
پی نوشت: ممنونم از س.م، به خاطر یک folder برادریِ بی کم و کاست. سفر سلامت.
و یک خواهش: از همه ی خوانندگان وبلاگ صمیمانه می خواهم که تا جایی که ممکن است کامنت هایشان سوالی نباشد. هم پاسخ نوشتن برای همه سخت است و عده ای از پاسخ نگرفتن ناراحت می شوند، هم این که سوالات بیشتر مواقع با رسم و رسوم این صفحه منافات دارند: در این وبلاگ سوالات مربوط به سینما، مربوط به همکاران یا دوستان من، و سوالاتی که معمولاً مختص مصاحبه هاست جواب داده نمی شوند. و نظر شخصی من درباره ی مسائل بحرانی روز، در این مکان مطلقاً بی اهمیت است. شاد باشید و ناچاری های من را به دل نگیرید.
پی نوشت بی ربط: از این لحظه شمارنده دار شدم!
به دعوت توکای مقدس، چند تا از کتاب هایی را که به هر شکل برایم تاثیر گذار بوده اند معرفی کرده ام. به همراه توضیح خلاصه ای برای هر کس که آن ها را نخوانده، از زبان دوستی که می خواهد شما را هم در لذتی که از این خواندن ها برده سهیم کند. انتخاب این چند جلد از میان همه ی کتاب هایی که دوستشان دارم سخت بود. و حتم دارم با به یاد آوردن عنوان های دیگری که امشب به ذهنم نرسید بعداً افسوس خواهم خورد. اما از بین کتاب های خوب، تنها آن هایی را نام برده ام که می توانند تعریف ناچیزی از خلق و خوی خودم هم بدهند. هر چه باشد بازی این بود که کتابخانه را نگاه کنیم و بفهمیم کیستیم...
شیر، کمد، جادوگر- حالا دیگر خیلی ها سری کتاب های "ماجراهای نارنیا"، نوشته ی سی.اس.لوئیس را می شناسند. شیر، کمد، جادوگر اولین جلد آن ها بود که من در ده سالگی خواندم. شش جلد بعدی هم تا مدت ها بعد ترجمه نشد (شاید هم اصلاً نوشته نشده بود). زمانی که هنوز نه هری پاتر وجود داشت و نه ارباب حلقه ها، سفر چهار خواهر و برادر به سرزمین جادویی نارنیا، آن هم از راه گنجه ای که یک روز بارانی در یکی از اتاقهای خالی خانه ی عمویشان پیدا می کنند آن قدر اعجاب انگیز بود که هنوز حاضرم داستان را بارها بخوانم. به خصوص به خاطر اصلان، شیر خارق العاده ای که تمام تصور من از قدرت، مهربانی، بزرگواری و شکوه بود. چهره اش را هنوز همان طور به یاد دارم که آن روزها تصورش می کردم... چون هیچ وقت فیلمی را که والت دیزنی از روی این کتاب ساخت ندیدم. تنها فیلم والت دیزنی که هرگز نخواهم دید. چون اصلان من عظیم تر از این حرف ها بود. یک چیز دیگر بود.
بر باد رفته- رمان نوجوانی و بلوغ! رمانی که معتقدم تاثیر عجیبی روی همه ی دخترهایی گذاشت که در نوجوانی خواندنش را تجربه کردند. همه آرزو داشتیم اسکارلت اوهارا باشیم. چون یکی از اولین کاراکترهای داستانی بود که ضعف هایش را می دیدیم و می شناختیم و میفهمیدیم، اما صفحه به صفحه برایمان دست نیافتنی تر و دوست داشتنی تر می شد. از پس همه کار بر می آمد. می توانست فکر کردنش را به فردا منتقل کند، میتوانست مردها را سر انگشت بچرخاند، می توانست حسادت کند و از خودش خجالت نکشد، می توانست همه ی دنیا را برای خودش بخواهد، هر قدر می خواست عاشق باشد... و مهم تر از هر چیز: زیباترین باشد!
البته نمی شود از بر باد رفته نوشت و نام رت باتلر را نبرد. آخ... امان از رت باتلر. جذاب ترین مرد دنیا.
ژاک قضا و قدری- فهرستم ترتیب ندارد. یادم نیست کتاب های بعدی را به چه ترتیبی خوانده ام، اما خب... مهم هم نباید باشد.
ژاک نوکری است که همراه اربابش سفر می کند. سفری که مقصد مشخصی ندارد چون اراده ای پشتش نیست. چون شخصیت اصلی ما به اراده اعتقاد ندارد و خوب می داند که همه چیز قبلاً "آن بالا نوشته شده". کتاب داستان خاطراتی است که او برای اربابش می گوید، خاطراتی که اربابش برای او تعریف می کند، و اتفاقاتی که بین راه می افتد. همه و همه در این جهت که ژاک داستان عشق و عاشقی اش را تعریف کند. چیزی که باز هم بسته به تقدیر است. نویسنده (دنی دیدرو)، ارباب، خود ژاک و شخصیت های دیگر، با طنزی بسیار مدرن و ریتمی تند، در سیصد و شصت صفحه روایت را پیش می برند بدون اینکه قسمت شود به ماجرای عشق و عاشقی برسند. رمانی که سخت می شود باور کرد در قرن هجدهم نوشته شده باشد.
جوی و دیوار و تشنه- ابراهیم گلستان میان نویسندگان وطنی برای من عزیزترین است. "جوی و دیوار و تشنه" اولین مجموعه ی کاملی بود که از او خواندم. و دریچه ی وارد شدن به دنیای عجیب و راز آلود قصه هایش، و نثر منحصر به فرد او. داستان دو ماهی، سفر عصمت، و درخت ها، در کنار مد و مه (که البته متعلق به این کتاب نیست) باعث شد آرزو کنم بتوانم خوب بنویسم.
خاطرات زندان- ممنوع. هولناک. خشونت لخت و بی رحم. از معدود کتاب های غیر داستانی ای که خوانده ام است. خاطرات شهرنوش پارسی پور از سالهایی که در زندان سپری کرده. این که لحظه لحظه ی کتاب تا چه حد به حقیقت وفادار است بحث دیگریست از این که آن قدر تاثیر گذار است که سخت می توان باورش نکرد. شاید به همین خاطر ممنوع است.
در فصلی به یاد ماندنی نویسنده توصیف می کند که بعد از یک هفته که از صبح تا غروب تنبیهش نشستن رو به دیوار بوده، روی کاشی شکسته ی دیوار روبرویش سایه ی محوی می بیند که حدس می زند مال درختی باشد که از پنجره ای در پشت سر او معلوم است. و تعریف می کند که چه شادی عمیقی حس می کند... هنوز از یاد آوریش منقلب می شوم.
مترجم دردها- اولین مجموعه داستان جومپا لاهیری، که سال 2002 جایزه ی پولیتزر را گرفت. کتابی که داستان هایش آن قدر دلنشین است که نمی خواستم تمامش کنم. همه هم (مثل آثار بعدی او) به زندگی بنگالی ها و هندی های مهاجر می پردازد و پیوستنشان به زندگی مدرن غربی.
جاودانگی- کتابی که من را کشت! و قبل از من هم تلفات زیاد داده بود. رمانی که منشأ آن حرکت دست زنی است که کنار یک استخر عمومی، توپ قرمز رنگی را به سمت مردی پرتاب می کند، با عشوه لبخند می زند و میرود... حرکتی که جاودانه می شود؛ چون کوندرا بر اساس آن کاراکتر اصلی داستانش را خلق می کند: اگنس. احتمالاً تنها کسی که در دنیای رمان درد جاودانه شدن ندارد!
زمان لرزه- اشکالی دارد اگر به جای توضیح دادن در باره ی این یکی، تکه ای از متن خود کتاب را بیاورم؟ نمی خواهم از دنیای سورئال داستان کورت ونه گات چیزی لو بدهم. هر که نخوانده از دستش رفته است:
«سال ها پیش که در دانشگاه شیکاگو داشجو بودم، یک بار با مشاور پایان نامه ام راجع به هنر در مفهوم کلی آن صحبت کردم... او گفت:" می دانی هنرمندان چه کسانی هستند؟ نمی دانستم. گفت:" هنرمندان افرادی هستند که می گویند، من نمی توانم کشورم یا ایالتم یا شهرم یا حتی ازدواجم را اصلاح کنم. اما قسم می خورم که این بوم مربعی شکل یا این کاغذ A4 یا این تکه گِل رس یا دوازده گام موسیقی را دقیقاً به همان شکلی دربیاورم که باید باشند."
حدوداً پنج سال بعد او همان کار وزیر تبلیغات هیتلر و همسر و فرزندانش در پایان جنگ جهانی دوم را کرد. سیانید پتاسیم خورد.»
ناتوردشت- توضیح ندارد. رمان به یاد ماندنی همه ی سلینجر بازهای عالم. دبیرستانی بودم که خواندمش. چون دوست شماره ی یک (از پست قهرمان و آن انتظار آفتاب و گل)، توی مدرسه وقتی زنگ تفریح در حال چرت زدن بودم بیدارم کرد تا فصل خوابی که هولدن کالفیلد دیده را برایم بخواند... خواب همان ناتور دشت. خوب که فکر می کنم این دوست عزیزم همیشه یک جورهایی به پسرک رمان شبیه بود.
جایی دیگر- انار بانو و پسرهایش، درخت گلابی و به خصوص خود داستان جایی دیگر برایم کلی خاطره اند. چقدر وقتی انار بانو گم شد ترسیدم... وقتی میم از باغ دماوند رفت بغض کردم... کاش گلی ترقی بیشتر داستان می نوشت.
تیرهای سقف را بالا بگذارید، نجاران- باز هم سلینجر. و روایت روز عروسی برادر مشهور قصه هایش: سیمور. برادری که از جنگ آمده، روز عروسی غیبش می زند، بعداً می آید و همسرش را با خودش به ماه عسل می برد، و در داستان "روز خوبی برای موز ماهی" (از مجموعه ی "نقاش خیابان چهل و هشتم") خودکشی می کند. اما این قصه داستان خود راوی است که ناچار می شود به چهار نفر از مهمانان دیگر مجلس که نمی دانند او برادر داماد است سوار یک ماشین شود و نصف روز توی شهر بچرخد. کاش فیلمش را می ساختند!
شازده کوچولو (آنتوان دوسن تگزوپری)- ارزش گل سرخ تو، به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ای.
با نهایت احترام، دوستان عزیز ستون پیوندهایم را به شرکت کردن در این بازی دعوت می کنم.
"از من بشنو که زن اینجوریه. به خصوص، صد دفعه بدتر اگه مادر هم باشه. دلخوریا همه به کنار، حق و ناحقم اصلاً حرف حالای من نیس... ولیکن اگه غصه ش شد، اگه نشست یه گوشه فکر و خیال کرد... اگه دلش شکست، احیاناً آه کشید، خدای نکرده، خدای نکرده همون لحظه مرغ آمین بالای سرش پر زد... وای از اون روز."
مادر بزرگم بغضش گرفت. پک محکمتری به سیگارش زد. دود را با نفس عمیقی تو داد و چند بار پلک زد:" من تو رو یه جور دیگه ای دوس دارم. می ترسم. نگرانتم. قربون اون لب و لوچه ت برم که وقت دنیا اومدنت شکل ماهی بود... می ترسم که مادرت دلش بگیره، نخواسته آهی بکشه و مرغ آمین همون موقع تو آسمون باشه. نمی خوام اون روزو ببینم. نمی خوام ببینم که بچه مو آه مادرش گرفت. ما زنیم. وای اگه دلمون بسوزه. خدا به سر شاهده از همین یه چی می ترسم. همیشه اینو یادت باشه. خودتم دیگه قاطی زنایی. یه وقتی آدم نیتش این نیس، نمی فهمه و دست خودش نیس و آه می کشه..."
اشک های مادربزرگم نچکید. چشم و ابروی مشکی و پیرش را نگاه کردم. لبهای باریکش را. صورت سبزه اش را. سیگار لای انگشت هایش. مادربزرگ شیر زنم، با آن ته لهجه ی دلبرانه ی شیرازی، و آن دل پر.
داستان، داستان خیلی وقت پیش است. وقتی که من و مادرم با هم قهر کرده بودیم. و او که بزرگوارانه هیچوقت به خود اجازه دخالت در این مسائل را نمی داد، از ترس مرغ آمینش صدایم زده بود تا این ها را بگوید.
این روزها چیزی شبیه به سنگ توی دلم گیر کرده. درد نیست، غصه هم شاید نباشد. آن چنان عذابم هم نمی دهد. هر از گاهی یادش می افتم و سنگینی اش را از نو حس می کنم. نفس می کشم. مواظبم سر خود نشود و به دردم نیاورد. موفق هم می شوم.
این روزها مدام یاد آن حرف های مادرم بزرگم می افتم. یاد آن لحظه ی کوتاهی که بعد از جمله ی آخرش خیره نگاهم کرد. با یک خواهش دردمندانه ی تاریخی. با یک وصیت شاید، برای مادرم و خاله هایم و دختر خاله هایم و من و هر آن زنی که از برکت حضور او پا به این دنیا گذاشته بود. وصیتی که روی چشممان بگذاریم و دنیا را از خطر دلِ سوخته مان حفظ کنیم. خطری که نمی شناسیم. جوانیم و نمی دانیم. از عاقبت شکستن دلمان بی خبریم. باید آگاه باشیم. ما اینجوری هستیم، ما زنیم.
صد بار از صبح تا شب چشم هایم را می بندم. آب دهانم را قورت می دهم. و توی دلم می گویم: چه خرافاتی هستی چه نیستی، چه به قدرت ذهن معتقدی چه نه، چه فکر می کنی عقوبت گناهانمان در همین دنیا گریبانمان را می گیرد یا به دنیایی پس از این محول می شود، چه اهل مراقبه و پاک سازی روح و رسیدن به کمال و بی نیازی هستی، چه لائیک، چه ماتریالیست... کاری به این ها نداشته باش. فقط بابت احتمال ناچیز نقش داشتن آشوبی که در دل داری، در حال و هوای آنها که می شناسی... بابت احترام به چند نسل حضور مؤثر چنین حقیقتی در زندگی زنانی که از آنها به وجود آمده ای... بابت این ترس، این وحشت که نکند هویت زنانه ات – همانطور که از روز ازل در اسطوره های بسیاری نماد قدرت و تاثیر گذاری شگفت انگیزی در سرنوشت بشریت بوده- واقعاً بتواند بسوزاند... ببخش.
سخت است. اگر بخشیدن شدنی نیست، بگذر. اگر نمی توانی بگذری، خواهش می کنم... فقط خواهش می کنم، آه نکش.