سلام به همه ی شما که با وجود این همه اختلال در خطوط اینترنتی، بارها به این صفحه سر می زنید. بی نهایت عذر می خواهم که تایید نظراتتان این همه طول می کشد. بعد از دو روز تازه حالا موفق شدم که بلاگفا را باز کنم.
واضح است که این روزها همگی عصبی و آزرده و نگران هستیم. وضع طوری نیست که بتوانیم طبق روال عادی روزگارمان رفتار کنیم و لحظه به لحظه سایه ی سنگین اتفاقات این چند روز را احساس می کنیم. و این وبلاگ که همیشه سعی داشته به دور از حواشی روز راه خودش را برود، ناگزیر حالا متاثر از جو موجود است.
باکس نظر خواهی باز می ماند. بلکه بتواند بخش کوچکی از واکنش ها را بازتاب دهد. اما صبوری شما هم شرط است... بابت فلیترینگ و سرعت پایین اینترنت و ناتوانی من در تایید کردن مدام نظرها. تنها و تنها یک خواهش دارم: حق خواهی و درد دل و خبر رسانی تان به دور از توهین باشد. اگر دلمان نمی خواهد با تعصب و خشونت با ما رفتار شود، اول از خودمان شروع کنیم و حرمت مخالفمان را نگه داریم.
از ته دل، خواهرانه همه ی هم سن و سالانم را دعا می کنم، نگران شان هستم، و برایشان آرزوی عدالت، حق، و شادی دارم.
فکرهایم را کرده ام. تا آن جا که می شد در تصمیمی تعلل و شک به خرج داد، قضاوتم را عقب انداختم. حرف همه را شنیدم و می شنوم. چه آنهایی که سن و سال بیشتری دارند و دهه ی نخست انقلاب را از نزدیک لمس کرده اند، چه آنهایی که در حال حاضر صاحب تحلیل های قوی برای بررسی وضع موجود هستند. مخالف ها و موافق ها، و دلایلشان. در نهایت خوب فهمیده ام که "همه ی حقیقت نزد هیچ کس نیست"، هرگز نمی توانم بفهمم اتیکت "صلاحیت محض" را به سینه ی چه کسی با خیال راحت می توان سنجاق کرد. و باید بدانم طرف هر کس که باشی، اما و اگر در آن زیاد هم اگر نباشد، وجود دارد.
فهمیدم نمی توانم ادعا کنم که میزان تسلطم بر مسائل روز کشور، بیش از ظرفیت سن و سالم، تحصیلاتم، تجربه ام و دیده ها و شنیده هایم است. در نتیجه هر قدر هم که بپرسم و بشنوم و باور کنم، آنچه من را به رأی خودم مطمئن می کند دریافت های ساده ی درک خودم است از چیز هایی که به چشم می بینم.
فهمیده ام که هر چهار نامزد ریاست جمهوری هم اینها را می دانند، و تلاش و تبلیغشان هم بر همین اساس استوار است؛ لحظه هایی که ملت به راحتی فراموش می کنند، لحظه هایی که ملت بی جهت احساساتی می شوند، لحظه هایی که کسی موفق می شود تاثیر درستی بگذارد و به هدف بزند تا از نعمت بی نظیر "اعتماد" بهره مند شود.
فهمیدم که اکثریت، علیرغم آن چه به نظر خودش می آید، بیش از این که از روی آمار و ارقام تصمیم بگیرد، "انسان اش آرزوست". از جمله خود من، که با قبول کردن چیزهایی که در این چند سطر آمد، پذیرفته ام که "اگر قرار بود واضح و مبرهن باشد که ایده آل چیست، دنیا الان بهشت بود." و بهشت نبودن دنیا این نکته را اثبات می کند که بهتر است بنده سنگ بزرگ را بی خیال شوم، امکانات را بسنجم، و دلایل خودم را داشته باشم و بدانم گاهی ساده ترین دلیل درست ترین دلیل است.
من به مهندس میر حسین موسوی رای می دهم. به دلیل مهارتش در تشخیص دادن زمان سکوت، و زمان صحبت. به دلیل روانشانسی درست موقعیت، هنگامی که مجبوری با مردی به مناظره بنشینی که منطق اش فرسنگ ها از منطق رایج "گفتگو" در مدنیت امروزی فاصله دارد. به او رأی می دهم چون توان این را دارد که خشم اش را، خنده اش را، فوران لحظه ای احساسات اش را مدیریت کند تا هنگامی که شروع به صحبت می کند جملاتش صداهایی بی معنی نباشند که از حفره ی سیاه ساده انگاری بیرون می ریزند.
به او رای می دهم چون اوتوریته و اتکا به نفس در سکوت اش هم هست، نه فقط وقت فریاد زدن در میکروفون برای تهییج مردمی که مثل مربی کودکستان با آنها برخورد می کنیم.
به او رای می دهم چون من را یاد پدر ژپتو می اندازد، پیرمردی که "انفعال"اش را هم، به تلاش های شبانه روزی مردی ترجیح می دهم، که آن قدر به بچه ها شکلات و شیرینی می داد تا تبدیل به خر شوند.
به میر حسین موسوی رای می دهم، نه به خاطر حامیان اش، که به خاطر توسل نکردن بیش از حد نیاز به حامیانش. به او رای می دهم چون دوست داران اش اکثراً "داوطلب" دوست داشتن او هستند، نه موظف به پشتیبانی اش.
به میرحسین موسوی رای می دهم، چون کسی را دوست دارم که جنگ و قوانین اش را بلد است اما کنار می نشیند، نه کسی که از رعایت قوانین ساده ی یک مناظره عاجز است و برای جهان رجز می خواند.
به او رای می دهم، به قول توکا: نه چون معمار و نقاش و هنرمند است، بلکه چون دلش خواسته معمار و نقاش و هنرمند باشد.
در کشوری که پدربزرگ مرحوم من در جوانی، خجالت می کشید در خیابان های شیراز دوش به دوش مادربزرگ باردارم راه برود، من به مردی که جلوی دوربین های عکاسی با افتخار دست همسرش را می گیرد رأی می دهم... هر قدر هم که انگ فریفته شدن بهم بخورد.
در وانفسایی که مقاله ها و شعارها و جوزدگی های عمومی آدم را دلزده می کند، و در وضعیتی که خود من واقعاً کمترین لذت را از نوشتن در مورد انتخابات می برم (چند نفر در کامنت ها انتقاد کردند که محافظه کارم، و شاید راست می گویند) ، مردی آمد، که منِ بی اطلاع ِ محافظه کارِ بی حافظه ای که تمام تلاشم در ناخود آگاه، گارد گرفتن در برابر امواج سبز و آبی و قرمز بود را به نوشتن این یادداشت واداشت و از خودم غافلگیرم کرد. و شاید دلیل امیدی که خود من به یک باره حس کردم، همین غافلگیری با ارزش باشد. پس به میرحسین موسوی رای می دهم، چون حس کردم حیف از چهار سالی که گذشت، و باعث شد که امروز "امید" آن عنصر جدید و ناشناخته ای باشد که ما را غافلگیر می کند.
جناب مهندس موسوی، امیدوارم به همین خوبی باشید، امیدورام بهتر از این ها باشید، امیدوارم ناچاری ما در دوست داشتن شما، ما و شما را در کنار هم سر بلند کند، امیدوارم رأی بیاورید، امیدوارم توان پدری کردن برای ما را داشته باشید... و بزرگ ترین آرزویی که می توانم بدرقه ی راهتان کنم این است که خداوند "اعتماد" این مردم را شامل حالتان کند.
پی نوشت: دوستان مهربانی که به خاطر اختلاف نظری که با هم داریم خودتان را محق به فحش دادن و توهین کردن می دانید، کلامی که شما به کار می برید معرف نگرشی است که از آن حمایت می کنید، پس این شکل از هواداری ارزش تجدید نظر کردن را دارد. ضمن این که بنده فحش ها را می خورم، اما شرمنده ام که نمی توانم با بی احترامی به خواننده های اینجا عمومی شان کنم.
*از عموهایت- احمد شاملو
باز هم شهر شلوغ است. در خیابان های اصلی و پر رفت و آمد، گُله به گُله ازدحام ملت را می بینی جلوی ستادهای انتخاباتی کاندیدای محبوبشان. هر چراغانیِ تازه، نشانه ی راه بندان است، و ماشین های پر سرنشینی که با پرچم و بوق و تراکت و فلاشرهای روشن می پیچند جلوی هم، شکایتی از هیاهو ندارند. جا به جا تصویر صورت های خندان، جدی، متفکر و پر شکوه کاندیدا ها را می بینی؛ چشم هایی که از بالای تیرهای چراغ برق، آویزان از ایوان خانه ها، از پشت شیشه های ماشین ها، یا لای درخت های میدان های شهر، مردم را دید می زنند، و این آشوب دوست داشتنی را.
ما، -کولی های جدول نشین نیمه شب- طبق معمول خودمان را از سر راه کنار کشیده ایم. پس کوچه ای پیدا کرده ایم تا مزاحم دخترها و پسرهایی که تا کمر از ماشین ها بیرون آمده اند و جیغ می کشند نباشیم. منتظریم کاروان رد شود و کارمان را از سر بگیریم.
یاسر، همکار جوان و دوست داشتنی گروه، که مسئولیت پذیرایی را بر عهده دارد، مشغول بساط چایش است. دو تا کلمن دارد که یک کیسه پر از لیوان یک بار مصرف از آن آویزان است، و دو کتری بزرگ که می گذاردشان روی هم تا وقت آب جوش درست کردن در مصرف وقت و انرژی صرفه جویی کند. روی یکی از کلمن ها هم یک جعبه دستمال کاغذی می گذارد و یک ردیف لیوان کاغذی می چیند کنارش. اگر برای آب خوردن دستت برود سمت لیوان کاغذی ها، تذکر می دهد که آن ها مخصوص چای هستند و پلاستیکی ها برای آب. تمام روز چشم اش مواظب تک تک بچه های گروه است و برای هر کس که بیش از نیم ساعت تنها بنشیند و فکرش مشغول باشد، یک نسکافه ی اختصاصی نطلبیده می آورد. هر بار چشم ات به او بی افتد سلام می کند و می خندد. و کسی را بین افراد گروه نمی شناسم که عاشق او نباشد.
بحث شیرین رای دادن است. و آخرین صحبت های کاندیدا ها، و فیلتر شدن فیس بوک، و یادداشت های انتخاباتی این و آن، و همه ی آن چیزهایی که این جور وقت ها بحث شان هست.
یاسر با قوری و لیوان هایش از راه می رسد. درست در لحظه ای که بحث ما با یک خنده ی جمعی تمام شده. یکی از او می پرسد که به چه کسی رای می دهد و او جواب می دهد:" احمدی نژاد".
حیرت جمعی، به همراه صدای "ایشش" و "فش" و "فوش" سایرین بالا می گیرد. یاسر هم با همان نیش همیشه باز در دفاع از خودش هی می پرسد :"خوب مگه چیه؟؟" و دیگران به فش و فوش ادامه می دهند و او باز می گوید اگر بنا به رای دادن باشد او فقط و فقط به احمدی نژاد رای می دهد. همین جاست که جمله ی طلایی یکی از همکاران روشنفکرم را می شنوم:
" تو غلط کردی."
با تعجب نگاهی به او می کنم و نگاهی به یاسر (که ببینم به دل گرفته یا نه) و می بینم که او هنوز لبخند می زند. می پرسم:"چرا به احمدی نژاد رای می دی؟"
می خندد و می گوید:" خانم علیدوستی شما چیکار دارید اصلاً؟ اصلاً ما یه چیزی گفتیم حالا. چرا شما گیر می دید؟"
می گویم:" گیر نمی دم یاسر جان. واقعاً می خوام بدونم چرا رای ات احمدی نژاده. دارم سوال می کنم."
"چه می دونم... از همه شون با وجود تره."
"از چه لحاظ؟"
یاسر زیر چشمی نگاهی به همکارمان می اندازد. انگار که وضعیت را سبک و سنگین می کند تا ببیند به خودش حق این اظهار نظر را می دهد یا نه. بعد می آید روبروی من می ایستد تا تعداد کمتری حرف هایش را بشنوند:" اولاً که هیشکی مثل اون نتونسته تو روی این آمریکاییای پر رو وایسه... دوماً که لا اقل تنها کسی بوده که قابل دونسته و تا شهر ما –الیگودرز- اومده."
می گویم:" خب، تو فکر می کنی هر کی بیاد شهر شما، اون رئیس جمهور بهتریه؟"
"من نمی دونم... ولی حد اقلش اینه که جواب امریکا رو خوب داد."
"کِی؟"
"کلاً."
از او می پرسم که تمام حرف های رئیس جمهور را گوش داده یا نه، و اگر که گوش داده، درباره ی اتفاقاتی که در ازای آن ها افتاده خبر دارد یا نه. چیزی از تحریم شنیده؟ یا این که در این چهار سال گوجه فرنگی های همه ی کشور گران شد، به جز میوه فروشی سر کوچه ی آقای رئیس جمهور؟ می گوید که او از این چیزها سر در نمی آورد، و وقت این را ندارد که به مسائل سیاسی بپردازد. به او می گویم که خود من هم از این چیزها سر در نمی آورم، حتی اگر وقت داشته باشم. اما فلان چیز و بهمان حرف را همه می دانند... کافی است یک گوشی موبایل در جیب ات باشد تا قبل از اخبار ساعت نه، خبردار شوی که اولین توریست فضایی یک زن ایرانی بوده.
می پرسد:" اصلاً خود شما به کی رای می دی؟"
می گویم:" نمی دونم یاسر جان."
"پس چی؟!"
" من هم نمی دونم. بین دو نفر مردد ام. دارم فکر می کنم."
نگاه عاقل اندر سفیهی به من می کند. همکار خوش اخلاقم باز به زبان می آید:" بیخود. همه تون می آین می ریم رای می دیم به {...}."
سکوت کوتاهی می شود. یاسر سرش را گرم قوری اش می کند، و بالاخره می گوید:" من اصلاً رای نمی دم آقاجان."
"چراااااااا؟؟"
"من اصلاً وقت ندارم خانم علیدوستی. شوخی کردم اصلاً. من که اون روز خوابم. خوبه؟"
"یاسر جان ما که نگفتیم به کسی که می خوای، رای نده. می گیم خوب فکراتو کردی؟ مطمئنی؟ خیلی بده که رای ندی. خیلی اشتباهه."
یکی رد می شود و می گوید فرقی هم نمی کند، چون ما همه بازیچه هستیم و فقط دلمان خوش است و از این حرف ها... بله...
همکارِ دموکرات و خوش برخوردم باز می گوید:" می کشمتون. پدرتونو در می آرم. همین که گفتم. با شمام هستم آقا یاسر. یا به {...} رای می دی یا دیگه کاری با کارت ندارم. فهمیدی؟ تو الان نمی فهمی. بچه ای. فردا که بیچاره بشیم تقصیر آدمای مثل توئه. پس حرف گوش می دی و هر چی بزرگترت گفت می گی چشم". و از جایش بلند می شود و می رود.
احساس می کنم گوش هایم داغ شده. عصبانی ام. نمی فهمم که چرا بعضی از آن ها که ادعای "اصلاح طلبی" دارند، در مواجهه با مخالفانشان برخوردی می کنند که صدبار متعصبانه تر از برخورد نمونه های اصولگراست. نمی فهمم که این شکل طرفداری از دموکراسی، کجایش طرفداری از دموکراسی است؟ نمی فهمم در روزگاری که –همین- حکومت از پانزده سالگی به من حق رای داده (یعنی من را به عنوان یک شهروند آن قدر بالغ دانسته که بتوانم "نظری" در قبال انتخابات داشته باشم، بتوانم بنا بر تفکر خودم کسی را به کس دیگری "ترجیح" بدهم)، چرا دائم باید نگران قضاوت و برخورد کسانی باشم که معلوم نیست بنا به کدام مدرک امر بهشان مشتبه شده که داناتر از من اند؟
و این که کلاً گاهی نمی دانم "این"ها با "آن"ها چه فرقی دارند.
یاسر با بساط چای اش ور می رود. به او می گویم:"یه چای دیگه به من می دی؟" این طور که می شناسم اش، چای خواستن از او حکم یک جور دلجویی از او را دارد. شارژ می شود و با چای می آید. می گویم:" اینا را ول کن، به هر کی دوست داشتی رای بده. فقط فکر کن و رای بده. من هم وقتی تصمیم ام رو گرفتم به تو می گم."
نخودی می خندد و می گوید:"باشه" و می دود می رود دنبال کاری.
چشم می اندازم به خیابان. به هم سن و سالهای خوشحال و سرحال ام که تراکت به دست دنبال ماشین ها می دوند. که دنبال هم می گذارند و بلند بلند می خندند و برای ما دست تکان می دهند. کیف می کنم. دلم می خواست در این کشور، هر روز انتخابات بود.
چای ام را می خورم و چهار کاندیدا، از لای درخت های میدان سبز پیش رویم، یواشکی نگاهمان می کنند، از هم چشم می دزدند و، شاید، زیر لب نچ نچ می کنند.
پی نوشت: به فاصله ی بیست و چهار ساعت بعد، سر میز شام، یاسر با شالی سبز رنگ و پلاکاردی به دست دوان دوان از در می آید تو. می گوید:" خانم علیدوستی، خانم علیدوستی... فقط میرحسین!"
می خندم و می گویم:"باور کن سریع ترین مسیری که می شد برای تبدیل شدن از یک اصولگرا به یک اصلاح طلب را طی کرد، تو طی کردی یاسر!"
می گوید:" حالا خوب شد خانم علیدوستی؟ دیگه حله؟؟"
می گویم:" گفتم که، نمی دونم یاسر... باور کن نمی دونم."
*عنوان از ترانه ی "به یاد تهران" ویگن
لینک: از وبلاگ "پوتشکا" در همین رابطه
لینک: "به این دلایل به کروبی رای می دهم", از وبلاگ "پایین"
لینک:"چرا به موسوی رای می دهیم؟"- رضا بهشتی معز