تبليغاتX
spotlight

 

از روزی که دلم خواست در این فضای مجازی سهیم باشم، از روزی که خواستم من هم میان کسانی که بی واسطه از راه واژه هایشان دوست پیدا می کنند و با هم حرف می زنند و یکدیگر را نقد می کنند جایی پیدا کنم، از روزی که دلم خواست شجاع باشم ویادداشت های بی ادعایم را با اسم و رسم خودم میان مردم پخش کنم و از نقد و مخالفت نترسم، از روزی که به قیمت حفظ فردیتم حاضر شدم اتهام سؤاستفاده از اسم خودم را (!) در فضای مجازی بپذیرم، تمام تلاشم را کردم تا قوانین ساده ترین و سالم ترین شکل تعامل با دیگران را رعایت کنم.

به صفحه ی هر کس که با حسن نیت نوشته هایم را خواند، نظری درباره شان داد، یا با ایرادی که گرفت باعث شد به ضعف هایم بیشتر فکر کنم سر زدم. اگر حرفی بود، نوشتم. اگر نبود سعی کردم با بی ربط گویی، وقت او را نگیرم. هرگز به کسی جز با احترام حرف نزدم. و هرگز بقیه را جز "دوست"، "عزیز"، یا دست کم نام خودشان خطاب نکردم.

با وضع کردن قوانین "درود بر سانسورچی"، نه تنها قصد غرور نشان دادن و محدود کردن بیان خواننده هایم را نداشتم، که دلم می خواست از این راه به آن ها ثابت کنم به دنبال تفاوت های کاذبم با دیگران نیستم، نیامده ام که بابت حرفه ام لطف دیگران را برای خودم بخرم، نیامده ام که باشگاه طرفداری برای خودم راه بیندازم یا از آن طرف دشمن برای خودم بتراشم. می خواستم از این راه، با عملم بگویم که می خواهم بین شما و مثل شما وبلاگ بنویسم. خیلی ها دلخور شدند، و حق می دهم اگر نفهمیدند این سانسورها ناشی از این بود که دوستشان داشتم، نه این که حق ابراز نظر به آن ها نمی دادم.

همه ی وبلاگ ها قانون خودشان را دارند. بیشتر وبلاگ ها نظراتشان را پیش از تایید می خوانند. هر وبلاگ نویسی به هر که بخواهد جواب می دهد و به هر که نخواهد، نه. اما بارها و بارها پیش آمد که خواسته ی من خودخواهیم برداشت شد و خواسته ی دیگران حق مسلم شان.

هیچوقت توقع نداشتم نشناخته دوستم داشته باشید، دوست نداشتم نشناخته از من منزجر باشید یا به اشتباه از من برنجید، و هرگز تصور نمی کردم این قدر در بیان خودم الکن باشم. چراکه این تلاش هر قدر که ادامه پیدا کرد، کم تر موفق شدم اطمینان شما را جلب کنم که قصدم لذت بردن از به اشتراک گذاشتن نوشته هایم با شماست.

معلوم است که از تشویق خوشحال می شدم و از تنبیه ناراحت. اما همین ها بود که این فضا را برایم صادقانه و شیرین می کرد. بگو مگو های آن اوایل، سالم تر بودن تمجید ها و حتی تحقیرها. خیلی ها برایم نوشته اند که "فضای وبلاگ اوایل بهتر بود". درست است. طبیعی هم هست. هر چقدر بازدیدکننده زیادتر می شود، نظرات متفاوت بیشتر می شود. اما چیزی که همیشه از دیده ی دوستان خوب "اسپات لایت" پنهان بوده و هست، صدها نظر خصوصی و غیر خصوصی است که به مرور تعدادشان بیشتر و بیشتر شد و حتی اگر شما ندیدیدشان، فضای کلی بازخوردها را برای من تلخ تر و تلخ تر کرد.

دوست داشتم هیچوقت چیزی درباره شان نمی گفتم. اما دیگر نمی توانم. تحمل این هجمه ی نظرات بی ربط به نوشته ها، اغلب شامل نامه هایی با خواسته های به شدت سخیف و مبتذل و زیر خط شعور برایم سخت شده. یا کامنت های –مثلاً- عاشقانه ی پشت سرهم، که اغلب چشم درد می گرفتم تا از بین شان کامنت های بقیه ی شما را بیرون بکشم. یا لعن و نفرین های رکیکی که هنوز هم نمی دانم در ازای کدام ظلمم باید نصیبم می شد. یا کامنت هایی که در آن همه چیزم، از ظاهر و باطن و مسائل مادی و معنوی خودم و اطرافیانم (که به جرأت می گویم یک نفرشان هم اطلاع موثقی از آن ها نداشت) به استهزا کشیده شد.

هر چقدر جوابی ندادم و به روی خودم و دیگران نیاوردم، به جنایت های بیشتری متهم شدم. از نظر کسانی که حتی یک بارهم من را از نزدیک ندیده اند، من مرفه بی دردم، مغرور و از خودراضی ام، فساد اخلاقی دارم، حرفه ای دارم که در آن هر نفسی که می کشی کفر است، در حالیکه دیگران، دیگرانی که مشغول هر کار دیگری اند فرزندان پیغمبرند. اگر حرف خوبی می زنم ادای خوب بودن است و منفعتی در آن دارم، می خواهم خودم را مطرح کنم، بوی کباب شنیده ام (جمله ها آشناست؟ باورتان می شود خودمان هم از این حرف ها به خودمان می زنیم؟) اگر حرف بدی می زنم خودم را بالاتر از بقیه فرض کرده ام و به عنوان شخص خاص (!) حق ندارم به کسی ایراد بگیرم چون هر چه دارم از همین ها دارم، اگر حرفی نزنم نادیده گرفتن خواننده های وبلاگ و توقعات آنهاست. غرور است. همه چیز غرور است.

این نامه ایست به همه ی مهمانان این جا. برای این که بگویم دست خودم نبود اگر عده ای از نوشته ها خوششان می آمد، همانطور که دست خودم نبود که گروهی بی خود و بی جهت ازم تعریف می کردند. دست خودم نبود که عده ای نوشته هایم را دوست نداشتند، و دست خودم هم نبود که عده ای بی خود و بی جهت ازمن بدشان می آمد. من فقط می توانستم قوانین محدودی داشته باشم که این فضا به دور از توهین و زشتی، با رعایت اصل همدلی و همرنگی، فضایی خواندنی باشد.

خودم هم می دانم سرشار از ایرادم. بله. من خودم می دانم که بدون ذکر اسمم این همه خواننده نداشتم. می دانم خیلی ها برای نوشته هایم به انی جا نمی آیند. اما به دلایل بسیاری دوست داستم اسمم را زیر چیزی که می نویسم بیاورم. و بارها گفته ام که اولین و مسلم ترین حق هر آدمی، نام اوست. امیدوار بودم آن ها که برای اسمم می آیند، به خواندن علاقه مند شوند، سراغ وبلاگ های خوب پیوندهایم بروند، و لذت گشت زدن در این فضا را بچشند. حتی روزی خودشان شروع کنند به نوشتن.

بعد از گذشت این همه وقت در این وبلاگستان دوستان زیادی پیدا کردم. کسانی که گاهی تشویقم کردند، و گاهی نقص هایم را شمردند، و باعث شدند حتی اگر نوشته هایم آنقدرها بهتر نشد، خودم سعی کنم آدم بهتری بشوم... اما مدت هاست که صفحه ی نظرات تایید نشده ی وبلاگ من، بهره ی کوچکی از مهربانی و ادب دارد.

من هم انسانم. –به قول بعضی کامنت گذارها و به درست- من هم دخترم. هر انسانی، هر دختری از شنیدن یک حرفهایی بی نهایت می رنجد. هر کس که می خواهد باشد. و لطفاً باز پیش خودتان از دموکرات نبودنم نگویید. شنیدن حرفی که اساس منطقی ندارد، ربطی به انتقاد ندارد، و فقط نوعی تفریح کردن با احساسات دیگران است، فقط خندیدن به آنها یا فحش دادن به آنهاست، ربطی به دموکرات بودن ندارد. تازگی ها روزی نیست که به تایید نظرات پشت میزم بنشینم و با اشک از روی صندلی ام بلند نشوم.

درست است. همه ی آنهایی که امیدوار بودند با لغات و افکار زشتشان واکنشی در من بر انگیزند بدانند که موفق شدند. درست است. من هم گاهی ضعیفم و می رنجم و از مسخره شدن و بی انصافی شنیدن گریه ام می گیرد. خوش به حال شمایی که قدرتتان در تایپ کردن چند حرف زشت است، آن هم پشت مانیتورهایتان، بی نام و بی نشان. حرف هایی که اگر یک نفر بی نام و نشان به خواهرتان بگوید، غرور و غیرت ایرانی تان نمی گذارد شب ها چشم روی هم بگذارید.

از این به بعد در این وبلاگ نظرخواهی نخواهیم داشت. این دختر مغرور و بد اخلاق و خودشیفته دیگر هم رنگ جماعت بودن را نمی خواهد. طاقت ندارد به اسم حق دیگران، دائم ناحق بشنود. متاسف است که به قیمت بدیِ عده ی کمی، باید جلوی آزادیِ این همه نظر دلسوزانه و منتقد و کارگشا را بگیرد و در را به روی آن ها هم ببندد. نویسنده ی وبلاگ از این به بعد هم "درود بر سانسورچی" را بر خواهد داشت و هم باکس کامنت را. اما همیشه برای چند صد خواننده ی مهربان "اسپات لایت" خواهد نوشت. هر روز ساعت ها با خواندن وبلاگ های دیگران کیف خواهد کرد، و خودش دانه به دانه سراغ کسانی که به چشم رفیق نوشته هایش را خواندند خواهد رفت، و نظر عزیزشان را درباره ی نوشته هایش خواهد پرسید.

مطمئن باشید خودم را از شنیدن حرف های آن ها محروم نخواهم کرد.

این را هم بگویم که بعد از این همه گله، جای یک تشکر اساسی خالی است؛ از همان چند صد نفر، همان گروه بزرگ بی کینه و فهیم: بدون شما (شمایی که بی صدا می آیید و می خوانید و می روید، یا شمایی که همیشه در روند حرکت بلاگ سهیم بودید، یا شمایی که اینجا را دوست داشتید، یا شمایی که غُرهای به جا می زدید)... بدون شما، لذتی هم که من از وبلاگ نویسی بردم وجود نمی داشت. بدون شما نمی توانستم هربار که ایده ای برای نوشتن دارم، این همه شوق را تجربه کنم. بدون شما، تجربه ی تأسیس اسپات لایت هرگز به یکی از زیباترین تجربه های زندگی من تبدیل نمی شد. بدون شما خیلی چیزها بی معنی اند... بدون شما خیلی اتفاق ها نمی افتد... ممنونم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 18:47  توسط ترانه علیدوستی 

 

دلم می خواهد فیلم را از روی تصویر بزنم جلو. نه این فیلمی که دارم از روی مانیتور می بینم و مستند است و واقعی است؛ یک جور مصاحبه است با زنی مجرم. بلکه آن فیلم خیالیِ داستانی، که شخصیت های اصلی اش من و تو ایم. همان فیلمی که در آن باید پا به سفری پر مخاطره بگذارم. سفری که به حل کردن جدول کلمات متقاطع می ماند؛ سؤال های زیادی را باید جواب داد تا اسم رمزی که آخرش در می آید نام تو باشد، و این که به کجا رسیدی آخر.

زن مجرم مثل باقی مجرمانی که جلوی دوربین اظهار پشیمانی می کنند نبود. نه که احساساتی نشود، یا پشیمان نباشد. اما مثل آن ها که من تا به حال دیده ام نبود. خودش را نزده بود به کوچه ی  علی چپ، یا تحول، یا موش مردگی. چشم هاش هم خیلی قشنگ تر از آنی بودند که فکر می کردم. می گفت نمی توان همه ی تقصیرها را گردن من انداخت. می گفت خیال می کنید خود من کم برای مُرده های مردم، برای کسانی که اصلاً نمی شناختم گریه کرده ام؟ می گفت اصلاً من بد، من پست ترین آدم، حکمم را هم که داده اند، فقط می خواهم توی دلشان ببخشندم. کسی دلگیر نباشد. می گفت من هم خسته شدم، یا بکشید یا ولم کنید. می گفت مگر نه این که شما خوبید، شما والا هستید؟ خوب به من هم یاد بدهید خوب باشم... می گفت من اشتباه کردم، اشتباه کردم پا گذاشتم توی زندگی شما، اما باز شما همدیگر را دارید. می گفت فکر کرده اید خیلی برایم مهم است رضایت بدهید من را زنده بگذارند؟ هیچ چیز در این دنیا نمانده که دلم بخواهد چشم بهش بیندازم. بیرون یک نفر نیست منتظر آزادیم باشد. فکر کردید همان قبل از این اتفاقات چه خبر بود؟ همان موقع هم زندگی ام به انتظار گذشت.

می گفت یک لحظه با خودشان فکر کنند جای خودشان نیستند، جای خدا نشسته اند.

کسی که باهاش مصاحبه کرده بود می گفت:" خودمان را کشتیم توی دهانش بگذاریم که بگو من را ببخشید... نمی گفت."

 دلم می خواهد فیلم را بزنم جلو. نه این فیلمی که از مانیتور پخش شد. فیلم من و تو. بی قرارم اما نمی توانم یک باره برسم به آخرش. می خواهم روی دور تند و از روی تصویر برود جلو، که وقتی می رسد به آن آخر، به آن صحنه ای که من با لباس رزم زرد و شمشیر عالم کُشم می رسم بالای سرت تا حسابم را باهات تسویه کنم، بوی گس و تلخ راه درازی که آمده ام را یادم نرفته باشد.

بکشم ات؟ که چی بشود. مگر من می توانم تو را بکشم؟ درست که عمریست رؤیای آن زن جنگجو را میبینم که شمشیر را از یک طرف می برد بالای سرش، از کمر خم می شد عقب، در جا چرخی می زد انگار که می رقصد، و ده ها دشمن سیاه پوشِ بد دل را نثار خاک می کرد. اما نه من چنان لباسی به تن دارم و نه چنان شمشیری به دست، نه دشمنانی که بلای جان برایم خریده باشند و بشود خونشان را ریخت. خوب که فکر می کنم می بینم همان زن جنگجو هم آخرش، وقتی رسید به آدم اصل کاری، بی شمشیر باهاش معامله کرد. با لباسِ خانه.

خودم را می بینم در صحنه ی آخر، ایستاده بالای سرت... بی شمشیر و بی ادعا. یادت هست داستان مرغ آمین را؟ نه عزیز؛ آن ضعیفه ای نیستم که هر جا از زور کم می آورد، ایمان فراموش شده اش را عَلَم می کند و پشت آن قایم می شود و حواله ات می دهد به تقدیر. نفرین هم نمی کنم چون نه با افاضاتم جور در می آید نه با دوست داشتنِ تو. آه ام را کشیده ام ولی. ناغافل. ناخودآگاه. ناخواسته.

بابت یک جمله، که قرارمان بود و قول تو بود که هیچوقت و هیچ کجا نگویی. فاصله ی وفا و خیانت در درام ما، فوقش سه کلمه. لحظه ای که از دلم گذشت در ازای هر بار گفتن آن سه کلمه، حرفی بشنوی که این طور بسوزاندت، در حد بی خوابیِ یک شب تا صبح فقط، خودم از آهی که نفهمیدم و پشت ات روان شد لرزیدم.

زن مجرم توی مانیتور چانه اش می لرزید و غرور نادرش نمی خواست اشک اش پایین بیاید. می گفت من هم سنی نداشتم، دلم رفته بود. نمی گفت اشتباهم این بود که رفتم دنبال آن مرد. می گفت اشتباه کردم چون دیر بود، چند سالی دیر بود.

جنگجویی که دلم می خواست باشم را یادت هست، که سفر دور و درازش را با محبوب کُشیِ محتومش به پایان رسانده بود و کف حمام خوابیده بود و گریه می کرد؟ گریه می کرد در سوگ یاری که یارای بخشیدنش را نداشت.

این هم یک جورش است لابد. یک جور جنایت، ندامت. از این می سوزم که به تلافی، آه کشیدم و نفهمیدم و مرغ آمین پرید. از این می سوزم که نمی توانم تنها خودم را ملامت کنم و باید بگویم همه ی تقصیرها به گردن من نیست. از این می سوزم که آه کشیدنم نشانه ی ناتوانی عظیم ام بود در چیزی که به آن معتقدم: گذشتن.

می دانم که می دانی که می گیردت. در بی خوابی های آن شب تا صبحی که به مجازات پهلو به پهلو می شوی، یک لحظه فکر کن جای خودت نیستی، یک لحظه خودت را جای خدا بگذار... و من را ببخش.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 1:52  توسط ترانه علیدوستی  |