تبليغاتX
spotlight - نیاگارا

        

 آمده ايم بيرون تا با هم شام بخوريم. من و مهری و ايرج.  دوستم يلدا گفت بياييم اينجا. اينجا به خانه های ما نزديک است و به نظر می رسد غذايش خوب باشد و آن قدرها هم شلوغ نيست. در واقع خلوت هم هست. بزرگ است و کم نور. روميزی های اتو کشيده و پرده های پنجره های بزرگش زرشکی اند. گرم است و موسيقی خوبی هم دارد پخش می شود. ميز خوبی هم گيرمان می آيد. کنار پنجره. درست است که می افتيم کنار يکی از ستون ها اما پنجره ها آن قدر بزرگ هستند که بشود همه جا را از آن بالا ديد. می نشينيم و جا به جا می شويم و نفس راحتی می کشيم. خوشحاليم که از سر و صدای خيابان دور شده ايم. هر سه از پنجره بيرون را نگاه می کنيم و توی چشم های ايرج می بينم که راضی است.

  دو سه روز پيش حرفشان شده است. کسی به من چيزی نگفته. اما حدس می زنم. هميشه همين طور است؛ حرفشان که می شود عادت دارند به روی هم نياورند که اتفاقی افتاده. ايرج بيشتر و مهری کمتر. مهری ندانسته لب پايينش را جمع می کند و وقت حرف زدن هيجان به خرج می دهد. روی کلمه ها تاکيد می گذارد. کلمه هايی که آدم معمولاً روی آن ها تأکيد نمی گذارد. هر چیز پیش پا افتاده ای برایش می شود موضوع تک گویی های پر فراز و نشیب. از سرما و گرما بيش از آنچه لازم است حرص می خورد و از خواننده ی جديدی که کشف کرده بيش از آنچه انتظار می رود تعريف می کند. سعی دارد به هر ترتيبی که شده تو را با خودش هم عقيده کند، و سريع می رسد به موضوع بعدی... اما ايرج این طوری نیست. لبخند می زند. سالاد که می خورد به به و چه چه می کند. يک ريز می گويد که کاش زودتر اينجا را کشف کرده بودند و سرويس شان چقدر خوب است و حتماً بايد سوپ اش را هم امتحان کرد. مهربان و ملایم و امیدوار است، یعنی که همیشه دل اش آشتی خواسته و می خواهد. دليل بيرون آمدنمان ماست مالی شدن بحثی است که چند روز پيش بينشان در گرفته و قرار است خوش بگذرد. من را هم به اين خاطر دعوت کرده که اگر تنها باشند خوش نمی گذرد و چيزی ماست مالی نمی شود. می دانم که شام امشب فکر ايرج است، چون مهری هيچوقت از اين جور پيشنهادها نمی دهد و برای وقت گذراندن با من شال و کلاه نمی کند و بيايد توی خيابان.  ترجيح می دهد بروم خانه اش. بروم غذايی که او درست کرده را بخورم. دو تايی گپ بزنيم. غيبت کنيم. يا او گله هايش را بکند. نکند هم، کافی است زيادی از آب ميوه گيری جديدش تعريف کند که بدانم چه مرگ اش است.

 من هم به روی خودم نمی آورم. کارهای ایرج را هر قدر هم که قبول نداشته باشم، دلم نمی آيد دل اش را بشکنم. ندانم کاری هايش معصومانه اند. امشب به هوای اين ها غذا می خورم. چند شب پيش که يلدا پيشم بود، وسط حرفهام به شوخی کيک می گذاشت دهنم. اگر نمی خوردم چنگال را می ماليد به سر و صورتم. اينقدر خنديدم که نفهميدم چی خوردم.

 ايرج می گويد:" به چی می خندی؟"

 می گويم به يلدای ديوونه.

 من ميگو می خورم. ميگوی گريل، نه ميگوی سوخاری. ميگوی گريل را يک بار توی رستورانی خورده بودم و خيلی خوشم آمده بود. از ميگوی سوخاری سبک تر است.

 ايرج با مهری چانه می زند که حق ندارد فقط پيش غذا سفارش دهد و اگر هم گرسنه نيست به او ربطی ندارد. هر چقدر توانست می خورد. می گويد يک شب آمده ايم بيرون و بهتر است خودش را لوس نکند. مهری هم با همان لب های جمع شده مِن و مِن می کند که آخر اشتها ندارد، پس بگذار دوباره منو را نگاه کند. خيلی خب، استيک می خورد.

 به حسن فکر نمی کنم.

 ايرج غذايمان را سفارش می دهد. گارسون پير آن قدر آرام حرف می زند که صدای اش به سختی از زیر سبیل های اش بیرون می آید.

پشت پنجره، دورتر، نئون قرمز رنگِ بالای ساختمانی روشن و خاموش می شود. کلاسِ زبانِ متين. متين اسم پسر بچه ای بود که آن وقت ها، بچه گی های من و مهری، توی کوچه ی ما زندگی می کرد و هميشه به من بند می کرد و آزارم می داد. ازش می ترسیدم. بعد از مدرسه وقتی می ديدمش راهم را کج می کردم و از کوچه ی بالايی می آمدم خانه. يک بار دنبالم دويده بود و تيغ گل را کرده بود توی دستم. يک بار هم جلوی چشمم کله ی دو تا ملخ را کوبيده بود به هم و لهشان کرده بود.

 مهری برای مامان تعريف می کرد و مامان چشمهايش را تنگ می کرد و می گفت پسر بچه ها خيلی وحشی اند. مهری می گفت بيخود کرده اند که وحشی اند. می گفت مريم نازک نارنجی است، آن ها هم می فهمند و بهش کرم می ريزند، حالشان را که بگيری خودشان را جمع و جور می کنند. مهری چهار سال بزرگتر از من بود و يادم نمی آيد تا آن روز حال پسری را گرفته باشد. ولی جلويشان اخم می کرد. ابروهايش را– که آن روزها هنوز تميزشان نکرده بود- از بالای عينک بی فریم اش توی هم گره می کرد، دندان هایش را به هم فشار می داد، انگشتهايش را قفل می کرد روی بندهای کوله اش، شق و رق راه می رفت و قدم که بر می داشت پاهايش را محکم می کوبيد به زمين. پسرها هم بهش می خنديدند. پشت سرش ادای راه رفتنش را در می آوردند و برای من بوس می فرستادند. او هم به روی خودش نمی آورد. مسلط و با اعتماد به نفس در حياط را باز می کرد. آخر سر هم می گفت:" ديدی؟ يک بار که حالشون رو بگيری می رن پی کارشون."

  بزرگتر که شديم هر وقت حال پسرها را گرفتم آمدم و برايش تعريف کردم و او کيف کرد. هر وقت کسی را نشاندم سرجايش. راهنمايی ام می کرد که ديگر چکار کنم و ديگر چه بگويم. حرف هايش را گوش نمی کردم. لازم نبود. به درد بخور نبود. گمانم دلش نمی خواست اينطور باشد. دوست داشت او همه چيز را يادم بدهد. نه اينکه دوست داشت خواهرش را مديون خودش کند؛ از اين که فکر کند همه ی کارهای درست را او کرده، از اين که در نمایش به این جذابی یکی از نقش های اصلی را ایفا کرده باشد نشئه می شد. مامانم کاری به اين حرفها نداشت. خاله بازی های دخترانه ی ما را جدی نمی گرفت. خونسرد و بی خيال بود و می دانست دو روز بعد به اين حرفها می خنديم. مهری از خونسردی او حرص می خورد. مامان همان قدر بی خيال، همان قدر بی اهميت، رد می شد و می گفت اينقدر پتياره بازی در نيار، توی گوش مريم هم از اين چيزها نخوان. او بيشتر حرص می خورد. عاشق اش بود، عاشق مامان. می گفت شماها نمی دانيد آدم ها چطوری اند.

  یادم هست که یک بار، فقط یک بار به من گفت که مامان دوستش ندارد. من آن وقت ها خیلی بچه بودم و حالا دو به شکم که نکند خیال برم داشته که او این را گفته. شاید هم آن وقت ها فیلمی، سریالی، چیزی بوده که در آن مادری دخترش را دوست نداشته و مهری را حال و هوای قهرمان داستان گرفته تا او این ها را به من بگوید... که مامان، ما را بی پدر بزرگ کرده و سختی کشیده و گاهی هم حوصله ی ما را نداشته. به من می گفت آدم نبايد زود بچه دار شود. مهم است پدر بچه ی آدم کی باشد.

  سعی می کنم به حسن فکر نکنم و نمی توانم. دلم می خواهد خوش اخلاق باشم و با مهری و ايرج شوخی کنم. بخندانمشان. اگر من هم بق کنم ایرج دست تنها می ماند.

 دلم برای مهری هم می سوزد. تلخ است، زود رنج است و کاريش نمی شود کرد. دلش زود می شکند، و واقعاً می شکند.حواسم هست که بيخودی خودم را طرف ايرج نشان ندهم. می دانم که يک چيزهايی را با يک چيزهای ديگر اشتباه می گيرد و دست خودش نيست. همان طور که فکر می کرد حال پسرها را گرفته و نگرفته بود، همانطور که فکر می کرد مامان دوستش نداشته و داشت، حالا هم ممکن است فکر کند ما توی يک تيم هستيم. ممکن است فکر کند قبولش نداريم. خوب، يک وقت هايی هم نداريم. ولی اين که دليل نشد. خواهرم است و دوستش دارم و امشب بدون او حتماً تنها نشسته بودم توی خانه و فکر و خیال می کردم. آمده ايم تا آن ها قهرشان را ماست مالی کنند و من غذا بخورم. سالادش هم انصافاً خوب است.

 مهری می داند که حسن رفته است. می داند که من اصلاً دلم نمی خواست اين طور بشود. به مهری گفته بودم که مطمئنم حسن را می خواهم. گفته بودم که حسن چقدر دوستم دارد و چقدر به هم نزديکيم و چه فکرهايی کرده ايم. اين ها را وقتی گفته بودم که حسن دوستم داشت. آن وقت ها که خيلی فکرها کرده بوديم. مهری فکر می کند تقصير خودم است. قبل از راه افتادنمان، توی اتاق خوابشان که بوديم و داشت ریمل می زد، گفت:" از اول شُل گرفتی مريم. شُل گرفتی." چه چيزی را؟ من هر چقدر فکر می کنم، اتفاقاً ترسم این است که زیادی سفت گرفته باشم. اذیت کرده باشم. اذیت اش نکرده باشم؟...  می گفت مرد ها اين طوری اند. اما حسن اينطوری نبود و من نمی دانستم منظور او از مردها کيست در حالی که خوب می دانست ايرج هم اينطور نيست و پدری هم نداشتيم که اينطور باشد و نه من، که مهری به غير از اين ها مردی  را نمی شناخت که بتواند "طوری" باشد. شايد منظورش هنوز هم همان متين ديوانه بود اما من خوب می دانستم که حسن ديوانه نيست.

 ايرج می گويد خوبیِ بيرون غذا خوردن اين است که آدم ها با هم معاشرت می کنند و واقعاً همدیگر را می بينند. در حالی که اگر هر شب هم توی خانه با هم غذا بخورند يا چشمشان به تلويزيون است يا حواسشان به ظرف کثيف نکردن است و يا می خواهند زودتر ميز را جمع کنند که فردا بيچاره نشوند. از من می پرسد چرا اصرار داشتم ساعت ده خانه باشم. می گويم که تلويزيون سريالی دارد که دلم می خواهد ببينم. می خنديم. راست می گويم. اسمش را می پرسد. می گويد که آن را می شناسد و فکر می کرده که خيلی قديمی است. می گويم که درست می گويد. اين سريال ده سال پيش پخش می شد و من توی حال و هوای آن روزها عاشقش بودم و حالا می خواهد دوباره تکرار شود و امشب قسمت اولش است و يکی از هنرپيشه هايش هم فوت کرده. نچ نچ می کند. می گويم:" ولی به خاطر اون نيست که می خوام ببينمش. چرا، اونم هست. نه چون مرده. چون ديگه توی هيچ فيلمی نمی شه ديدش."

 کاهويی بر می دارد و می گويد:" همون می شه ديگه. مردم هم تا می فهمن ممکنه يکی رو برای بار آخر ببينن، تازه از طرف خوششون می آد. ولی وقتی طرف زنده س هيچی به هيچی. می زنن اون کانال."

 می گويم که حق با اوست. اما من واقعاً هميشه از اين هنرپيشه خوشم می آمد. چيزی نمی گويد. غذايمان را می آورند.

 فکر می کنم در مورد ميگوی گريل در اشتباه بوده ام. چون ميگويی که به خاطر می آورم پاک کرده و خرد شده بود و چيزی که حالا توی بشقابم دارم شش موجود سخت پوستِ درسته با شاخ و دم و چشم و ابرو است که شکمشان پاره شده. شايد آن غذايی که قبلاً خوردم کباب ميگو بود... بله. سختم است حیوانی را بخورم که هنوز سر و شکل اش را دارد. مهری می داند. نگاهم می کند. مصمم کارد و چنگالم را بر می دارم تا ايرج ترديدم را نبيند. اما مهری با مهربانی ازم می پرسد:" می خوای غذاتو با من عوض کنی؟"

"نه. چرا؟"

"مثل اينکه سختته."

بله. فرو کردن کارد بين پوسته ی سخت و گوشت ميگو سختم است. به خصوص که جدا هم نمی شود. می گويم:" ديوونه." گوشت را می جوم و سرم را بالا نمی آورم.

 ايرج می گويد:" مگه می شه اينقدر سخت جدا شه؟ حتماً اونجوری نيست."

 مهری می گويد:" چرا بابا. به همين سفتيه." و رو به من می کند:" بيا حالا يه کمی هم از گوشت من بخور. من که زيادمه."

ايرج جوابش را می دهد:" زيادمه يعنی چی؟ اگه دوست نداره يه چيز ديگه سفارش می دم خب."

 می پرم وسط که خيلی خوشمزه است و غذای ديگری نمی خواهم و فقط چاقو يک کمی کند است که آن هم اصلاً مهم نيست. جدی می گويم.

 گارسون می آيد و يک چيزی روی ميز می گذارد. چيزی شبيه يک دانه ی برنج از گوشه ی سبيل اش آويزان است. مهری محکم به پايم می زند،که یعنی نشانم بدهد و من را بخنداند.نمی فهمم که اوست. مثل احمق ها روميزی را بالا می دهم و می گويم:" ترسيدم. چی بود؟"

گارسون می رود و مهری نگاهم می کند:" عجب آدميه ها!"

 "نفهميدم تو بودی بابا."

ايرج می گويد:" حالا خوش مزه هست؟"

 "خيلی. يه تيکه می خوری؟"

 " نه قربونت."

به مهری تعارف می کنم. ايرج می گويد:" ولی يادمه سرياله هنرپيشه ی معروف زياد داشت."

 " آره بابا. حالا اين يکی اون موقع ها معروف نبود، اما بقيه شون خيلی گنده بودن."

مهری می گويد:" بيچاره خونوادش. چه دلی ازشون ريش می شه."

حرف مرده ها را که بزنی مهری ياد مادرمان می افتد و مصيبت شروع می شود. باید زود جمع اش کرد و گزک برای غصه خوردن دستش نداد. می گويم:" اتفاقاً. همه که مثل هم نيستن. خيلی ها آروم تر می شن. اصلاً دوست دارن هی عزيزشون رو ببينن. مثلاً هی عکساشو همه جا می ذارن."

  مامان و مهری زياد با هم دعوا می کردند. هيچ وقت هم معلوم نبود سر چه موضوعی ممکن است دعوايشان بشود. يک وقت هايی از درِ دروازه رد نمی شدند، يک وقت هايی از سوراخ سوزن رد می شدند. به هم پيله می کردند. توی کارهای هم دخالت می کردند. نمی توانستند همدیگر را نادیده بگیرند. حرف های بيشتری هم داشتند که به هم بزنند. شاید چون که به هم نزديک تر بودند. پیش می آمد که من هم با یکی شان بگو مگو کنم، ولی نه آنقدر. کمتر کاری به کارشان داشتم. نه اينکه برايم مهم نبودند. بلکه چون مهم بودند کمتر دم پرشان می گرفتم. می دانستم درگیری هایمان هيچ وقت به جايی نمی رسند. پس هميشه خودم را می زدم به آن راه. مهری اما حرص می خورد. فکر می کرد نمی فهمم اش. يا مامان را نمی فهمم. فکر می کرد خودخواهم. فکر می کرد خونسردی الکی ام توهین مستقیمی است به او. فکر می کرد بی عارم و چيز های جدی ناراحتم نمی کند. به همين خاطر جلوی زبانش را نمی گرفت. هر چی می خواست می گفت. و وقتی تأثير حرفش را در من نمی ديد چيز بدتری می گفت. و خودش بيشتر حرص می خورد.

 مامان که مُرد با هم قهر بودند. يا دعوايشان شده بود و تازه آشتی کرده بودند. نمی دانم. جلوی مهری حرف اش را نمی زدیم. خودش هم اشاره نمی کرد. پیش خودش وانمود می کرد از هر وقتی به هم نزدیک تر بودند. این طوری توی ناراحت بودن هم از من جلو می زد. منی که دو سه روزِ آخر اصلاً مامان را نديدم. سرم به دوست هام گرم بود و دير می آمدم خانه.

 مامان می دانست. می دانست با حسن آشنا شده ام. او را ديده بود، یک روزی که آمد در خانه دنبالم. پاییز بود و حسن کت بلندی تن اش بود، پای پله ها ایستاد و با مامان سلام و علیک کرد.

مامان می دانست حسن قبلاً زن داشته. ياد نگرفته بوديم اين جور چيزها را از هم پنهان کنيم. زورش که به ما نمی رسيد. نمی خواست هم که جلويم را بگيرد. ولی نگران بود. با خونسردی خاص خودش نگران بود. نگران که نه. ته دلش راضی نبود از حسن. يا راضی نبود دختر کوچکش پی چنين مردی برود. مهری راحت می زد توی پرم، اما مامان سکوت می کرد و رويش را بر می گرداند. فقط يک بار همان اواخر گفت "هر کاری می کنی، حواست جمع باشد". نشسته بودیم توی بالکن و من کتابی که توی دستم بود را نمی خواندم.  برای اش حرف زدم. از زندگی حسن، از خودش. گفت " مريم، اين جور زندگی ها مردها رو تلخ می کنه. تلخی بد چيزيه. چاره نداره." يادم می آيد که هر دو چند دقيقه ساکت مانديم. بعد او دست برد و سيگارش را برداشت و يکی هم به من تعارف کرد و گفت:" البته ته دلم، نگران تو يکی نيستم." چيزی نگفتم. سیگار را برداشتم. ازش خیلی خوشم آمد.

 اما به مهری پيله می کرد. به زندگی اش کار داشت. نمی دانم تلافیِ پيله کردن های او را می کرد يا واقعاً دلش برای او بيشتر شور می زد و فکر می کرد عقلش کمتر از من می رسد. به هر حال اگر سه روز يک بار هم مرا نمی ديد، هر روزِ خدا با مهری حرف می زد. همديگر را سؤال پيچ می کردند و از دست هم دلخور می شدند و بعد آشتی می کردند.

 مهری هميشه می گفت مشکل من اين است که فکر می کنم هيچ کس توی دنيا بيشتر از خودم چيزی بارش نيست.

 مامان که حالش بد شد و با حسن برديم اش بيمارستان، يلدا هم که رفته بود کرج خانه ی فاميل، شبانه ماشين گرفت و خودش را رساند. تا آخر شب به مهری زنگ نزديم. وقتی زديم که مجبور شديم. خودم باهاش حرف زدم. يادم نيست چی گفتم ولی می دانم که خنديدم. انگار مامان خواسته سر به سرمان بگذارد که يکدفعه غش کرده. گوشی را که گذاشتم پاهام يخ کرد. حسن نشاندم روی صندلی. يک آقايی آنجا بود که نمی شناختيمش. به من و او چای و نبات داد. کمی هم پيشمان ماند و بعد رفت. معلوم نشد کی بود.

 ايرج می گويد:" جدا از اين حرفها اون هنرپيشه بوده. حتماً بنده خداها عادت دارن تصويرشو ببينن. مثل آدم عادی که نيست."

 آن روزها همه اش به حسن می گفتم آدم بايد دو تا بچه داشته باشد. می گفتم اگر من بميرم و تو پير باشی، تکليف بچه ام چه می شود؟ دم به دم ام نمی داد. احساساتی نمی شد. لبخند می زد و گوشه ی چشمش چين می افتاد. شاید هم نمی زد. می گفت:" قبول". بعد هم خميازه می کشيد، يا سيگار روشن می کرد و می گفت:" چايی می خوری؟"

 فقط يک بار که از اين حرفها زدم، وقتی بلند شد چای بريزد گفت:" خيالت راحت. من زودتر از تو می ميرم." نگاه اش کردم. پشتش به من بود. نور زرد چراغ آشپزخانه افتاده بود روی سر شانه اش. سایه انداخته بود روی تیره ی پشتش. به خودم گفتم آدم حتماً بايد دو تا بچه داشته باشد.

 بهتر است حالا که با ايرج و مهری آمده ام شام بخورم، به حسن فکر نکنم.

 يکی از ميگوها را بر می دارم و می گذارم توی بشقاب مهری. نگاهش می کنم و خيالم از بابت اين که ياد مامان افتاده باشد راحت می شود. می گويم:" به هر حال اگه خواستين، از اينجا بريم خونه ی من با هم نگاه کنيم."

 "ايرج..." دوباره مهری را نگاه می کنم و می فهمم که در اشتباه بوده ام: ايرج. هر وقت دلش می ريزد، می گويد ايرج. می ترسد، می گويد ايرج. ايرج برايش کلمه ايست برای شروع کردن جمله ای که باقی اش را نمی داند.

 ايرج اين را می داند. با دهان پر، فقط سر تکان می دهد. يعنی بگو.

 " يه عکس از مامان داشتيم کنار نياگارا، با بابام. نديديش؟"

 "نه."

 برایم جالب است که مهری با اين لحن واژه ی "بابام" را به کار می بَرد. ناخواسته حس می کنم چيزی در جمله اش ايراد دارد. انگار فعلی را اشتباه به کار برده باشد يا زبانش گرفته باشد و کلمه ای را بد تلفظ کرده باشد. بعد می فهمم چيزی که برايم نا آشنا بوده "بابام" است. اگر می گفت "بابا" چنين حسی نمی کردم. "م"ِ آخر، پدرم را تبديل به چيزی شخصی و ملموس می کرد. پدری که اين نقش را نداشت. زودتر از اين حرف ها مرده بود. اين "م" پدرم را طوری تعريف می کرد که از آن چه هم که توی عکس ها و خاطرات دورمان مانده بود به نظرم غريبه تر می آمد. نمی شناختيم اش. نه من و نه مهری. مامان هم تلاشی نکرده بود تا تصوير او را برايمان واضح تر کند. زن عاقلی بود. شايد ته دلش فکر می کرد نداشتن پدری که ناشناس باشد راحت تر از نداشتن پدری است که عاشق اش بشوی.

 مهری بارها و بارها بهم گوشزد کرده بود که علاقه ام به حسن، جنس رابطه ای که داريم – يا چيزی که من دوست داشتم داشته باشيم- ريشه در بی پدريم دارد. اين جمله ی پربار را بارها و بارها توی راديو و تلويزيون می شنوی. اما برای او، اين تنها دست آويزی بود که من، اگر عقلم می رسيد بايد خودم را با آن نجات می دادم.

 بله. بين من و حسن، رئيس حسن بود. نه زور می گفت، نه تصميمی گرفته بوديم که اين طور باشد. اما هميشه، هر دو جوری رفتار می کرديم که انگار صلاحمان را اوست که می داند. زن ضعيفی نيستم. اما دوست داشتم قوی تر بودن او را. دلم نمی خواست ير به ير باشيم. اگر مهری راست می گفت و من، فکر می کردم هيچ کس توی دنيا به اندازه ی من چيزی بارش نيست، خوشبخت بودم از اين که مردی را پيدا کرده بودم که فکر می کردم بهتر از من می داند.

 به جز يک بار، هميشه تابع او بودم. هميشه با کمال ميل منتظر می شدم غافلگيرم کند. پيشنهادی اگر می کرد، اگر، مثلاً می گفت دلش می خواهد برود خيابان جمهوری و راه برود، و اگر من آدمی نبودم که اين فکر ها به ذهنم برسد، نه تنها با کمال ميل می پذيرفتم، بلکه مطمئنم، صد در صد مطمئنم بيشتر از او از آن راه رفتن ها لذت می بردم. برای او راه رفتن تفریحی بود که به آن عادت داشت. برای من، مسیر تازه ای که باز شده بود به سمت حسن. هر چه با خود می آورد، هر چه می برد، هر کاری که دوست داشت یا نداشت راهی بود برای فهمیدن اش. دوست داشتم بدانم اگر آدمی باشی که حسن هست، خیابان جمهوری چه شکلی است. تا اينجا قبول... تا اينجا قبول که من ديگر هيچ چيزی نداشتم که از خودم باشد. اما خيابان جمهوری از چشم حسن خيلی زيبا بود. و اين حس مال خودِ خودِ من بود. می دانم.

 آن تنها باری که تابع او نبودم هم، زمانی بود که او غریبه بود و من همین ها را به خودش گفتم و داستان شروع شد.چهره اش تغيير نکرد. خنديد و گفت:" باشه."

 ادعام می شد. ادعام می شد که این حرف ها را بلدم. حدس می زنم که حسن به خاطر آن حرف ها بود که مرا دوست داشت. به خاطر پررو بودنم. مدتها يک نفر را دوست داری به خاطر لحظه ای. اين چيز عجيبی نيست. اما اگر فراموش کردی چه؟ اگر يک روز ديگر به هر دری زدی آن لحظه را يادت نيامد؟

 اوايل، اسم حسن به نظر مهری اسم بچگانه ای می آمد. می گفت:" چه می دونم، شايد چون همه ی قصه های بچگانه قهرمانشون حسن بود. حسن کچل، حسنی به مکتب نمی رفت، موی بلند روی سياه..."

 به گوش من اسم از اين مردانه تر نمی شد و او می گفت، تويی که حسن را برای خودت "مرد" می کنی. می گفت " اين حسنِ تو، اگه از مغز تو بياد بيرون، اين قدر گنده نيست". می گفت:" باور کن، علاقه ی تو به حسن مال بی پدريه."

 دلم می خواست بپرسم "اگر اين جورش هم می شود، چرا ايرج را توی مغزت تبديل به چيزی نمی کنی که می خواهی، مهری؟"

 نمی پرسيدم. می دانستم که اختلاف نظرهايمان به جايی نمی رسند. و می دانستم که دلش زود می شکند.

 نگاهش می کنم. ادامه می دهد.

" من هم خيلی وقته اون عکسه رو نديدم. گم نشده باشه. خيلی اون عکس رو دوست دارم. مريم دست تو نيست؟"

 عکس را خوب به ياد دارم. مامان موهای کوتاه بيگودی پيچيده شده دارد که توی باد شاخ شده اند توی هوا و خيلی مسخره اند. خندان است و پدرم هم همين طور. سبيل های پر پشت مشکی دارد و  پیشانی بلند، چارشانه است و برای آن وقت های مامان شوهر خوش تیپی است. پيشانی اش را چين انداخته تا آفتاب چشمش را اذيت نکند. عکس مال خيلی وقت پيش از تولد ماست. آبشاری که پشت سر آنها روان است تقريباً ديده نمی شود. نمی دانم علاقه ی مامان به پدرم ريشه در کجا دارد، اما به اين فکر می افتم که پدرم وقتی مُرد، مامانم دو تا بچه داشت. دو تا بچه و يک عمرِ بدون او پيش رو.

می گويم:" اون نياگارا نيست."

 رويم به پنجره است اما می فهمم که می چرخد طرفم. می گويد: "چرا بابا. نياگاراست."

"نيست." چرا اين را می گويم؟ نمی دانم.

"يعنی چی؟"

نگاهش می کنم:" مامان و بابا اون عکس رو يه جای ديگه گرفتن و بعد به بقيه نشون می دادن و می گفتن رفته بوديم نياگارا." چه چيزی را دارم تلافی می کنم؟ اين که مدت ها از حسنِ من، يادِ حسن کچل می افتاده را؟

" چرا چرند می گی؟"

" چرند نمی گم."

" چرند می گی. چون من اون عکس رو ديدم و اونجا نياگاراست."

"نياگارا رو هم ديدی؟"

" چه ربطی داره؟" توی چشمانش می بينم که گيج است. نه از اين که منظورم را نمی فهمد، از اين که معنیِ کارم را نمی فهمد. ادامه می دهم.

" مامان و بابا کی رفتن کانادا؟ برای چی اصلاً؟"

"کجا؟"

" نياگارا توی کاناداست." اين هم از مزايای داشتن خواهرِ بی عاری است که فکر می کند دانای مطلق است.

" نه."

لحن او خيلی وقت است که عصبی شده. لحن من نه. اما جلوی زبانم را نمی گيرم. ول نمی کنم.

"مهری جون. هر خری می دونه که نياگارا تو کاناداست."

لقمه توی دهان ايرج گير می کند. چنگالش بين زمين و هوا می ايستد.

" خب که چی؟ حتماً اونجا بودن."

" نبودن."

لحن مهری تندتر می شود:" مامان خودش اون عکس رو به من نشون داد. هميشه وقتی بچه بوديم نشونش می داد و می گفت اون نياگاراست. خودش گفت، به خودِ من!"

"می دونم..."

" مامان آدم خالی بندی نبود. اصلاً. مخصوصاً با من."

" من نگفتم که خالی بند بود. اين شوخیِ اونا بود. به همه می گفتن که نياگارا بودن، بعد هم می خنديدن که سر کارتون گذاشتيم. به تو هم همينو گفته. تو اشتباه فهميدی."

" اگه نياگارا نيست، کجاست؟"

می مانم.

" بگو."

 پس کجاست؟ مادرم عکس کجا را به من نشان داده بود که با هم به ريش بقيه بخنديم؟ که قيافه ی بقيه اين شکلی بشود که قيافه ی من الان هست؟

" نمی دونم. توی ايرانه. ولی نمی دونم کجاست."

" پس حرف بيخود نزن."

" تو نمی فهمی من چی می گم. هر جور دوست داری فکر کن. فقط به کس ديگه ای نگو که مسخره ت می کنن."

" گه می خورن." می بينم که جان تازه ای گرفته است. گل تساوی را زده. می گويد:" من نمی فهمم تو چرا هنوز که هنوزه، اينقدر نسبت به مامان جبهه داری."

 جبهه دارم؟

ترجیح می دهد بفرستدم جبهه ی مقابل، تا که لحظه ای مادرش را با من شریک شود، مادر خودم را.

 اين، يکی از آن مواقعی است که مهری نمی داند تيرش به هدف خورده و يکی ديگر هم می زند. می گويد:" من مامانم رو می شناسم."

اين "م"... "م"ِ مالکيت. برای مادری که يادش رفته درکش می کرده که او را دوست ندارد. مهم نيست. من هم او را درک می کنم. دلش را نمی شکنم. زود رنج است. من مثل او نيستم... نيستم؟ مثل او نيستم؟ پس چرا اين حرف را زدم؟ تيرم خورده بود، دومی و سومی را می خواستم چکار؟ او چطور:" عقده ای شدی مريم جون. خودت هم می دونی چرا."

  خواهرم آدم احمقی است. حرفهايش ارزش تف انداختن هم ندارد. نه من را درست شناخته نه مامان را، نه متين و پسرهای کوچه را، نه حسن را. شعور درک کردن يک ثانيه از عشقی که من و حسن به هم داشتيم را ندارد. بدبخت. نفهم. فکر می کند کی هست، که اين همه چيز را... اين همه لحظه را، نکته را، زندگی را، با سه چهار جمله ی تکراری خلاصه می کند، بی ارزش می کند و می اندازد جلوی رويت؟ احساس می کنم رو ميزیِ زرشکی کم کم سياه می شود و پای ميگوها توی بشقابم تکان می خورد و نوشابه توی ليوان می لرزد و برق چراغ می افتد توی کارد و چنگال ها. گوش هايم داغ می شوند و زانوهايم بی حس می شوند. سرم را بلند می کنم و به ميزهای ديگر نگاه می کنم. به مردی که پيانو می زند. به گارسون سبيلو. تصميم می گيرم که تلاشم را بکنم و ادامه ندهم. صدايم اما کمی می لرزد:" بسه. تو حرف دهنتو نمی فهمی..."

 مهری دهانش را باز می کند و اين بار ايرج می گويد:" خفه شين... هر دوتون."

 مرد پيانو می زند و من فقط به او نگاه می کنم. هر سه ساکتيم. خفقان گرفته ايم. دوست داشتم غيب می شدم. همان لحظه.

  بعد از دو سه دقيقه ايرج گارسون را صدا می زند و صورت حساب را می خواهد.

 گارسون با صورت حساب از راه می رسد و درست وقتی که بالای سرمان ايستاده، مهری می زند زير گريه. گارسون می رود. ايرج پول هايش را می شمرد و زير چشمی نگاه کوتاهی به او می اندازد. آن ها را لای پوشه ی چرمی می گذارد و منتظر می شود. بعد آرام می گويد:  "يعنی چی مهری؟ بس کن."

 هم او و هم من می دانيم که اينها ادامه ی دعواهای حياتی او با مامان است که ديگر نيست و بايد حالا با مُرده اش دعوا کرد. یا سر مرده اش. دعوايی برای اين که بداند هنوز به او وصل است. دعوا و آشتی. هميشه. اما نه او و نه مهری نمی دانند که تنها آرزوی من اين است که روی زمينی زندگی کنم که آدم ها در آن دعوا نکنند. اگر کر و لال بودند که چه بهتر.

  خيلی حرف زده بوديم. من و حسن. زيادی. اواخر می گفت اگر رابطه ای در حرف زدن راجع به همان رابطه خلاصه شود خوب يک چيزش می لنگد ديگر. راست می گفت.

  مرض نداشتيم که حرف بزنيم. به دلم بد می افتاد، فکر می کردم يک چيزيش هست. بروز می دادم. می گفت تو از آن زنهايی. از نظر او بداخلاق و دمدمی مزاج بودم. می گفت هر آن ممکن است ساز جديدی بزنی. بعد خودش ساز ديگری می زد. يک روز مهربانی می کرد، دو روز از دستم قايم می شد. چيزی نمی پرسيدم که نگويد از  آن زنهايی. دستپاچه می شد. حرف می زديم که سؤ تفاهم پيش نيايد. سؤ تفاهم سه برابر می شد. بيشتر حرف می زديم. راهکار پيدا می کرديم و نمی توانستيم بهشان عمل کنيم. من روز به روز بيشتر می شدم " از آن زنها" و او روز به روز فراری تر می شد. اواخر می گفت اصلاً مشکل اين است که اين رابطه برای من اين قدر جدی است. می گفتم نباشد؟ می گفت نه. جدی نگير. نمی گرفتم، به ظاهر. می گفت تو با من نمی مانی. تحمل من سخت است. پس ولش کن. ول می کردم. دستپاچه می شد. عاشقم می شد. بعد بدش می آمد از خودش. حسن آن حسنی نبود که بود.

 بعداً فهميدم زنش –زن سابق اش- سرطان گرفته. خودش هيچ وقت به من نگفت. اوايل زياد حرف او را می زد. اواخر نه... می شناختمش. می دانستم این درد، حسن را زودتر از زن اش می کشد.

 بعضی اوقات فکر می کنم از چشمش افتادم چون "هنوز وقت داشتم". از چشمش افتادم بابت حُسن هایم، چیزهایی که او فکر می کرد حُسن اند، پس انصاف نبود اگر اضافه بر آن ها خوش هم باشم.

 تصورش می کنم که تنهاست، با فکر ها و حرف های "حسن"ای، با دغدغه های اش، ارزش هایش، و خوشی های کوچکتر و راحت تر. فکر می کند دستش برای انتخاب هر راهی که بخواهد باز است، اما هرگز راهی انتخابی نمی کند. راه می رود، توی خیابان جمهوری، شاید با دوستی، شاید هم تنها... بدون من، بدون سختی نگه داشتن من... حسنِ من.

از رستوران بيرون می رويم . سوار ماشين می شويم و مهری می راند. هنوز گريه می کند. وقتی با دست اشکهايش را پاک می کند ماشين چپ و راست می شود و بقيه بوق می زنند و ايرج داد می زند که او بزند بغل تا خودش رانندگی کند. اما او گوش نمی دهد. خيابانی را اشتباه می پيچد و ما ديگر چيزی نمی گوييم.

 

  کليد را توی درِ خانه می اندازم و دلم به هم می خورد. با مانتو و روسری می نشينم پشت ميزم. از پنجره بيرون را نگاه می کنم. بعد بلند می شوم و آب می خورم. بغضم گرفته. تلويزيون را روشن می کنم. روضه پخش می شود. صبر می کنم. نيم ساعت. روضه تمام نمی شود. باز بلند می شوم. می نشينم. روی مبل دراز می کشم. نيم ساعت ديگر. ساعت يازده شده و خبری از سريال من نمی شود. تلويزيون را خاموش می کنم و همان يک ذره نور هم از اتاق می رود. سقف را نگاه می کنم و می فهمم که بدبختم. در اين لحظه و اين ثانيه، می دانم که بد بختم. خوب می دانم.

 موبايلم زنگ می خورد. پيغام آمده. هميشه آخرين لحظه صدای زنگی می آيد. برش می دارم.

 ايرج است. نوشته: کدام کانال بود؟ پخش نمی شود، نه؟

                                                                 ترانه عليدوستی- زمستان 86

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 تیر1388ساعت 1:41  توسط ترانه علیدوستی  |